بر خلاف فلسفهء قبل با زمان درآميخته است . هراكليت مىگفت : « همه چيز جارى است . هرگز نمىتوان در يك رودخانه دوبار آبتنى كرد » . حكمتى است مبتنى بر تحول كه به طور مستقيم به فلسفهء تاريخ منجر مىشود در صورتى كه فلسفهء پيشين به منطق مىانجاميد . اين فلسفه فلسفهاى ساكن نيست بلكه داراى تحرك است . هگل مىگويد : شدن ، نخستين انديشهء قابل لمس است و لذا نخستين شناخت ذهنى است در حالى كه هستى و نيستى مفاهيم انتزاعى توخالى هستند . »
مىبينيم كه مؤلف اين كتاب يك برداشت كلى از همهء فلسفههاى جهان دارد - كه البته اين برداشت مختص به او نيست و در اروپا شايع است - و مىگويد همهء فلسفههايى كه از قديم تا عصر حاضر به وجود آمده است با تمام اختلافهايى كه با يكديگر دارند در دو گروه و دو شاخه قرار مىگيرند : 1 . فلسفههايى كه مبتنى است بر بودن 2 . فلسفههايى كه مبتنى است بر شدن . فلسفههاى نوع اول را فلسفهء هستى يا بودن و يا فلسفهء پندار « 1 » مىخواند و فلسفههاى نوع دوم را فلسفهء شدن يا فلسفهء زندگى مىنامد . به عقيدهء اينها قهرمان فلسفهء « بودن » در قديم ارسطو و قهرمان فلسفهء « شدن » هراكليت بوده است .
آنگاه سه مشخصه براى فلسفهء نوع اول ذكر مىكند : ابديت تغييرناپذير روح « 2 » ابديت تغييرناپذير حقيقت ، ابديت تغييرناپذير اصول اخلاقى ؛ يعنى فلسفهء « بودن » به سه جاودانگى معتقد است : جاودانگى روح ، جاودانگى حقيقت و جاودانگى اصول اخلاقى ، برعكس فلسفهء « شدن » كه روح را يك امر موقت مىداند ، حقيقت را هم موقت مىداند و اصول اخلاقى را نيز نسبى مىداند .
در مورد مسئلهء اول كه تغييرپذيرى يا تغييرناپذيرى روح مطرح است ، مقصود اين نيست كه اين دو نوع فلسفه هر دو به روح معتقدند ولى يكى از آن دو آن را تغييرناپذير و ديگرى تغييرپذير مىداند ، بلكه مقصود اين است كه يكى از اين دو فلسفه اساساً روح را منكر است و روح را خود ماده و خاصيت ماده مىداند و چون هر چه كه به ماده تعلق دارد و خاصيت ماده است تغييرپذير است پس روح هم تغييرپذير
هامش
( 1 ) . البته مقصود از « پندار » ، خيال محض نيست و اين را خود آندره پىيتر در ضمن عباراتى كه از او نقل كرديم تشريح مىكند .
( 2 ) . در اينجا روح را اعم از خدا و روح مىداند .