است .
مسئلهء دوم يعنى « حقيقت » هم مسئلهء بسيار مهمى است و از مسئلهء تغييرناپذيرى روح مهمتر است . مسئلهء « حقيقت » همان مسئلهء علم است ؛ يعنى آيا ما از ديدگاه حكمت نظرى يك سلسله اصول جاودانى داريم كه ازلا و ابدا صادق باشند ؟ بدون شك فلسفههاى ما مبتنى بر وجود چنين اصول جاودانى است . مثلًا اگر مىگوييم حاصلضرب دو در دو برابر چهار مىشود ( 4 2 * 2 ) اين مطلب را ازلا و ابدا صادق مىدانيم . همهء اصولى كه ما در فلسفه به كار مىبريم چنين است . مثلًا به عنوان يك اصل جاودان و هميشگى « دور » را محال مىدانيم و اساساً ما هيچ اصلى را علمى نمىدانيم مگر اينكه به جاودانگى رسيده باشد . ما مىگوييم قضاياى علوم قضاياى حقيقيه است و قضاياى حقيقيه برتر از قضاياى خارجيه است يعنى هم افراد محققة الوجود و هم افراد مقدّرة الوجود را شامل مىشود و زمان و مكان را درمىنوردد . اما ماركسيستها مىگويند نه ، هر چيزى كه حقيقت است براى مدت موقت حقيقت است ، در مدت ديگر غير حقيقت است « 1 » .
در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه آيا آنها نمىتوانند در علوم به قواعد كلى ثابت و غير متغير قائل باشند ؟ پاسخ اين است كه نه ، نمىتوانند قائل باشند و اين هم لازمهء ماترياليسم از يك طرف و منطق ديالكتيك از طرف ديگر است و حال آنكه عملا اصول ثابت دارند ؛ يعنى از لحاظ اصولى كه به آن معتقد هستند و از لحاظ منطقى و نظرى نبايد قواعد و اصول ثابت داشته باشند ولى عملا چنين اصول ثابتى را دارند كه البته اين خود ، اشكال است و از جمله ايرادهايى كه ما در اصول فلسفه مطرح كردهايم و ديگران نيز آن را عنوان كردهاند همين است كه لازمهء اصول اين مكتب اين است كه خود اين مكتب هم ثابت نباشد و بعداً تبديل به مكتب ديگر بشود يعنى مانند امورى است كه از وجودش عدمش لازم مىآيد .
مسئله سوم ، مسئلهء اصول اخلاقى است كه مسئلهء بسيار مهمى است . قدماى ما به چيزى قائل هستند به نام « حكمت عملى » . آنها آنچه را كه به اخلاق و تدبير منزل و جامعه تعلق دارد « حكمت » مىدانند ؛ يعنى اينها را يك سلسله حقايق جاودانه مىدانند كه عقل انسان با قطعنظر از شرايط خاص ذهنى و عينى اينچنين حكم مىكند . از نظر
هامش
( 1 ) . در اصول فلسفه و روش رئاليسم روى اين مسئله بسيار بحث شده است .