گواه اين موضوع مىباشد . » « 1 »
مىخواهد بگويد انسانها دو جورند ، برخى انسانها خردگرا هستند و بعضى ديگر طبيعتگرا ، بعضىها اساساً توجهشان به طبيعت است و بعضى ديگر توجهشان به مسائل عقلى است . اين مطلب مانند همان تفاوتى است كه ميان بوعلى و ابو ريحان مىگذارند . مىگويند هر دو نابغه بودند ولى ابو ريحان بيشتر طبيعتگرا بود و لهذا بيشتر به امور تجربى توجه داشت و بوعلى بيشتر خردگرا بود و لهذا بيشتر به امور عقلى توجه داشت ، نه اينكه متد ابو ريحان تجربى بود و متد بوعلى عقلى ، آن طور كه بعضيها گفتهاند ، بلكه متد هر دو يكى بود و اگر ابو ريحان هم در مسائل عقلى وارد مىشد همان متد بوعلى را به كار مىبرد و اگر بوعلى هم در مسائلى كه مورد توجه ابو ريحان بود وارد مىشد مثل او عمل مىكرد . فرق آنها در اين بود كه يكى بيشتر به مسائل عقلى توجه داشت و خردگرا بود و ديگرى بيشتر به طبيعت توجه داشت و طبيعتگرا بود . پس انسانها از نظر روانى مختلف هستند : بعضى طبيعتگرا هستند و بعضى خردگرا ، كه طبق نظر مؤلف اين كتاب افراد خردگرا بيشتر به فلسفهء « بودن » گرايش دارند و افراد طبيعتگرا به فلسفهء « شدن » .
ملتها نيز مختلفند ، حتى ملتهاى اروپايى يكجور نيستند ؛ مثلًا روحيهء ملت آلمان با روحيهء ملت فرانسه مختلف است و هر دوى آنها روحيهشان با روحيهء ملت انگليس متفاوت است و به طور كلى گرايشهاى اروپايى با گرايشهاى شرقى متفاوت است . يكى از وجوه اختلافى كه ذكر مىكنند اين است كه مىگويند غربيها معمولا طبيعتگرا و شرقيها بيشتر درونگرا هستند و به ضمير و معنويت توجه دارند و به همين جهت است كه مىگويند مشرق زمين در مسائل طبيعت شناسى بايد از مغرب زمين استفاده كند و مغرب زمين هم بايد در مسائل مربوط به ضمير و معنويت از مشرق زمين استفاده كند . اما مؤلف اين كتاب برعكس مىگويد مشرق زمينىها طبيعتگرا هستند .
هامش
( 1 ) . ماركس و ماركسيسم ، ص 17 .