نبينند . مدتها طول كشيد ، چينىها به نقاشى مشغول بودند ، اما رومىها به جاى اينكه نقاشى كنند رفتند يك آينهء بسيار صاف عالى را در ديوار مقابل تعبيه كردند و اين آينه را تا توانستند صاف كردند و صيقل دادند به طورى كه كوچكترين اثر غبار و لكّهاى در آن نبود . بالأخره روز مسابقه فرا رسيد . در يك لحظهء معين قرار شد پرده عقب برود و دو نقاشى را با هم مقايسه كنند . داورها هر دو را ديدند و گفتند نقاشى رومىها بهتر است ( اين مثلى است كه آوردهاند ، تاريخ نيست ، افسانه است ) .
عارف به فيلسوف مىگويد : آقاى فيلسوف ! من با پاك كردن قلب خودم ، با صاف كردن قلب خودم ، با پاكيزه كردن نفس خودم ، جهان را بهتر از تو منعكس مىكنم . تو مىگويى فلسفه « صيرورة الانسان عالما عقليّا مضاهيا للعالم العينىّ » « 1 » ، تو مىگويى « هو العلم بحقائق الاشياء على ما هى عليه » « 2 » ، تو برو جان بكن ، هرچه مىخواهى از اين تلاشها بكن ، من خودم را در مقابل عالم صاف مىكنم ، آئينهاى مىشوم در مقابل عالم ، هيچ نقشى در خودم رسم نمىكنم ؛ تو برو اين ضابطه و آن قاعده را بخوان و در خودت نقش ببند ، من در خودم هيچ نقشى نمىبندم ولى خود را پاك مىكنم ، آنوقت جهان در من نقش مىبندد و جهان را مىبينم .
بوعلى كه يك فيلسوف است و پرى به اين حرفهاى عرفانى اهميت نمىدهد ، وقتى به يك حرفى مىرسد كه نمىشود يك برهان نظير برهانهاى رياضى و فلسفى خيلى خشك بر آن اقامه كرد ، مىگويد رهايش كن ، اين حرف مثل حرفهاى عارفهاست ، مثل حرفهاى صوفيهاست . عارف وقتى به حرف فيلسوف مىرسد مىگويد رهايش كن ، او در عالم خيال خودش سردرگم است ، او مثل كرم ابريشمى است كه دائم دور خودش تنيده و در خانهء خيال خودش خفه شده و خودش خبر ندارد . اين مىگويد آن را رها كن ، و آن مىگويد اين را رها كن ؛ گو اينكه بوعلى در آخر عمر تمايلاتى به عرفان پيدا كرد و « مقامات العارفين » را كه جزء آخرين آثارش مىباشد نوشت و به يك مقدار مسائل عرفانى اعتراف كرد .
قرآن چه مىگويد ؟ قرآن نه اين را مىگويد و نه آن را . قرآن نمىگويد فقط حس
هامش
( 1 ) . [ عبارتى است كه در تعريف فلسفه گفتهاند و معناى آن چنين است : فلسفه عبارت است از اينكه انسان عالمى گردد عقلى ، مشابه عالم عينى و خارجى . ]
( 2 ) . [ يعنى فلسفه عبارت است از علم به حقايق اشياء آنطور كه هستند ] .