خارجى هستند از نظر آن حكما مساوى با ظلمتاند ، و اين خود نوعى ثنويت فلسفى است و هرگز با نظريهء مساوى بودن وجود با نور و مساوى بودن عدم با ظلمت كه نوعى توحيد فلسفى است قابل انطباق نيست .
وجود ذهنى
مسألهء وجود ذهنى نيز از مسائلى است كه مستقلا و به صورت يك فصل و يا يك مسألهء قابل توجه در ميان قدماى فلاسفه تا زمان خواجه نصير الدين ( تا آنجا كه من به خاطر دارم ) مطرح نشده است و تا آنجا كه ما به ياد داريم در كتب بوعلى هرگز فصلى به اين مبحث اختصاص نيافته است و هرگز اصطلاح « وجود ذهنى » هم در كلمات بوعلى نيامده است . البته اصل مدعاى وجود ذهنى يعنى اينكه حقيقت علم عبارت است از تمثّل حقيقت اشياء در ذهن ، در كلمات بوعلى آمده است هم در اشارات و هم در شفا . بنابر اين اين تصور خام كه بعضى خيال مىكنند همهء مسائلى كه در كلمات متأخّران نظير صدرالمتألهين طرح شده است كپيهاى است از كلمات قدما مثل بوعلى و حتى بعضى تا ارسطو هم پيش مىروند ، تصور غلطى است . اين مبحث در اسفار پانزده صفحهء بزرگ به قطع رحلى به آن اختصاص داده شده است در صورتى كه در كتب شيخ چند سطرى فقط در اين باره بحث شده است . بحث « وجود ذهنى » در ميان قدماى اسلامى دربارهء حقيقت علم و ادراك است ولى نه از آن جهت كه آيا علم و ادراك چه ماهيتى دارد و داخل در چه مقولهاى است ؟ بحث در علم و ادراك از آن جهت كه چه ماهيّتى دارد و داخل در چه مقولهاى است ، در مبحث « مقولات » طرح مىشود اما آنچه در باب « وجود ذهنى » طرح مىشود مربوط است به رابطهء علم با معلوم ، و در حقيقت مربوط است به ميزان واقعنمايى علم و ادراك كه آيا ادراكات تا چه اندازه محتوى حقيقتاند ؟ و به عبارت ديگر ارزش معلومات ما چيست و چه اندازه است ؟ چنان كه مىدانيم در عصر جديد نيز دربارهء « ارزش معلومات » زياد بحث شده است و شايد اين بحث به وسيلهء دكارت در عصر جديد آغاز شده باشد . دكارت ارزش