الفهلويّون الوجود عندهم * حقيقة ذات تشكّك تعم
ولى حقيقت اين است كه اين نسبت هم هيچ ريشه و اساسى ندارد زيرا اولًا اين مسأله فرع بر مسألهء اصالت وجود است و اصالت وجود چنين سابقهاى ندارد ؛ و ثانيا مدركى و اثرى از حكماى باستانى ايران در درست نيست تا با استناد به آنها اين نظريه به آنها نسبت داده شود . منبع آراء آنها شيخ اشراق است كه نظريهء آنها را تحت عنوان « نور » پذيرفته است ولى چنان كه مىدانيم خود شيخ اشراق كه طرفدار قاعدهء « نور » است و آن را به حكماى باستان نسبت مىدهد وجود را امر اعتبارى مىداند ؛ چگونه ممكن است حكماى ايران باستان چنين نظرى داشته باشند ؟
حقيقت اين است كه اگر بنا باشد نظريهء چهارم را به دستهاى نسبت بدهيم بايد آن را به بعضى از عرفا نسبت داد ، البته با اندك تفاوتى كه ميان نظر عرفا و نظريهء صدرالمتألهين در باب وجود امكانى در كار است ؛ يعنى عرفا در عين اينكه براى وجود به نحوى از انحاء مراتب قائلند هرگز حاضر نيستند كه بپذيرند بعضى از مراتب وجود مرتبهء امكانى فقرى است ، بر خلاف فلسفهء صدرا كه بر اين پايه ( امكان فقرى ) استوار است « 1 » .
علت اينكه نظريهء « وحدت تشكيكى وجود » به حكماى پهلوى نسبت داده شده است اين است كه شيخ اشراق نظريهاى به نام آنها در باب نور نقل كرده است كه با آنچه حكماى متأخّر در باب حقيقت وجود گفتهاند قابل انطباق است و از طرفى متأخّرين حكما تصريح كردهاند كه حقيقت وجود عين نوريّت است ؛ از اين رو متأخرين از حكما كه غالبا درصدد توضيح و توجيه نظريات قدما هستند گفتهاند كه حكماى پهلوى قائل به تشكيك در وجودند حال آنكه نه از طرف حكماى باستان و نه از طرف ناقل و مؤيّد نظريهء آنها ( سهروردى ) اين مطلب كه نور مساوى با وجود است مطرح نشده ، بلكه ضد اين موضوع مطرح شده است و اين حكماى متأخرند كه وجود را مساوى با نور دانستهاند ؛ و بعلاوه نظريهء شيخ اشراق و حكماى پيشين بر تقسيم موجودات است به نور و ظلمت ؛ يعنى بعضى از حقايق در عين اينكه حقايقى موجود و
هامش
( 1 ) . براى كشف نظر عرفا در باب « وجود » رجوع شود به مقدمهء داوود قيصرى بر فصوص الحكم محيى الدين ، فصل اول ، و به اواخر مباحث « علت و معلول » اسفار قسمتهايى كه معروف است به « عرفانيات اسفار » .