البته غزالى يك مفكّر با ايمان عاليقدر درجهء اولى است در عالم اسلام ، و ابن رشد نيز طبيب و فقيه و شارح بزرگى است از ارسطو ، اما اينها هيچكدام دليل نمىشود كه ما آنها را در رديف فلاسفهء بزرگ اسلامى بشماريم .
عيب اصلى كار غزالى اين است كه خواسته است بدون رنج فرا گرفتن از استاد ، فلسفه را عميقاً درك كند ، بعلاوه نقاط ضعف آن را نشان دهد . عيب اصلى كار ابن رشد تعصب زيادى است كه نسبت به ارسطو دارد و مخالفتهاى ابن سينا را با ارسطو ذنب لا يغفر مىداند .
تحولات فلسفهء مشّاء در جهان اسلام و پيدايش يا تجديد فلسفهء اشراق به وسيلهء شيخ شهاب الدين سهروردى و همچنين پيدايش عرفان نظرى در جهان اسلام و نزديك شدن آنها به يكديگر و اتصالشان با هم در فلسفهء صدرا داستان بسيار طولانى است و اگر بنا شود حق مطلب ادا گردد آنقدر نيازمند به تحقيق است كه عمر يك نفر براى بررسى آنها كافى نيست .
* در آغاز سخنم عرض كردم چيزى كه تحقيق در « سير فلسفهء اسلامى » را دشوار مىكند و احياناً شخص را به اشتباه مىاندازد عدم عنايت مؤلّفين اسلامى به تاريخچهء مسائل و مبدأ پيدايش آنها و سير تاريخى مسائل است . در اين زمينه مسامحههايى شده كه افكار محصلين را خواه ناخواه منحرف مىكند .
در كتب متأخّرين مانند حاجى سبزوارى مىخوانيم كه مشّائين چنين گفتهاند و اشراقيين چنان . با توجه به اينكه مشّائين اتباع ارسطو و اشراقيين اتباع افلاطوناند اين تصور پيدا مىشود كه اين اختلاف از قديم ميان ارسطو و افلاطون و اتباع آنها بوده است . بعد كه شخص به كتابهاى قديمتر مراجعه مىكند مىبيند اساساً چنين مسألهاى حتّى در ده قرن قبل ميان خود مسلمين نيز مطرح نشده بوده است تا چه رسد به زمان ارسطو و افلاطون .
به نظر من يك نگاه اجمالى به كتاب الجمع بين الرأيين فارابى - كه در آنجا موارد اختلاف نظر افلاطون و ارسطو و در حقيقت موارد اختلاف مكتب مشّاء و اشراق را ذكر كرده است - كافى است براى اينكه بدانيم مسائلى كه مورد اختلاف حكماى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٣٧