از مسائل بسيار پر ارزش فلسفهء اسلامى است و مولود ستيزهگرى كلام با فلسفه است . تازه خود اين مسأله يك تطور عالىترى پيدا كرد كه اكنون مجال شرحش نيست .
متكلمين براى اثبات معاد مسألهء « اعادهء معدوم » را پيش كشيدند . اين بحث از آن نظر كه متكلمين طرح كردند حائز اهميت نبود ، اما از نظر شناختن مراتب وجود و اينكه مرتبهء هر وجود مقوّم ذات اوست نتيجهء بسيار ارزندهاى به وجود آورد . هر چند ابتكار اين نظر از عرفاست اما ناخن زدنهاى متكلمين فلسفه را به آستان اين نظر عالى عرفانى مؤيّد به براهين عقلى كشانيد .
به هر حال اينكه گفته مىشود فلسفهء اسلامى تدريجا به سمت كلام گراييده ، به هيچ وجه درست نيست ، زيرا حتى يك مسأله از مسائل مورد اختلاف فلسفه و كلام را نمىتوان پيدا كرد كه فلسفه تسليم كلام شده باشد ، بلكه كار به عكس است ، كلام تدريجا تسليم فلسفه شد . مقايسهء كتب كلامى قرن سوم و چهارم مانند كتاب مقالات الاسلاميّين اشعرى با كتب كلامى قرنهاى هفتم و هشتم و نهم و دهم و يازدهم مانند كتابهاى تجريد و مواقف و مقاصد و شوارق اين مطلب را روشن مىكند .
راه چهارمى كه فلسفهء صدرا آن را با راه مشّاء و اشراق و عرفان مرتبط كرد معارف خود قرآن است . فلسفهء اسلامى با اينكه كلام را در خود هضم كرد هر چه زمان گذشت بيشتر تسليم معارف قرآن و آثار عرفانى اسلام شد . حساب معارف قرآن و نهج البلاغه و قسمتى ديگر از مآخذ معارف اسلامى از حساب كلام جداست . كلام بيش از فلسفه از اين معارف دور بوده بلكه خود حجابى در راه اين معارف بود . اينكه گفته مىشود فلسفهء صدرا چهار راهى است از فلسفهء مشّاء و اشراق و عرفان و طريقهء متكلمين يا طريقهء متشرعه ، تعبير صحيحى نيست ، تعبير صحيحتر اين است كه به جاى طريقهء متكلمين يا طريقهء متشرعه معارف اصلى اسلام را بگذاريم .
اگر احياناً مىبينيم ابن سينا پس از آنكه برهان صدّيقين خود را ذكر مىكند به آيهء كريمهء
« سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »
« 1 » استناد مىكند نبايد اين را به عنوان تأثير كلام در فلسفه تعبير كنيم .
اگر بخواهيم مستدلّا تأثير عميق معارف قرآن را بر روى فلسفهء اسلامى ذكر كنيم بايد موادى را از قرآن و متون ديگر اسلامى مجزا كنيم و نشان دهيم چگونه اين مواد
هامش
( 1 ) . فصّلت / 53 .