رابعاً اينكه حكيم سبزوارى انكار وجود ذهنى و قول به اضافه را به فخرالدين رازى نسبت مىدهد درست نيست ، زيرا اولًا اين قول خيلى پيش از فخر الدين رازى در ميان متكلمين پيدا شده است . مطابق آنچه از نقد المحصّل خواجه نصير الدين طوسى ص 157 و شرح مواقف استفاده مىشود اول كسى كه اين نظر را ابراز داشته است ابوالحسن اشعرى است . وى منكر وجود ذهنى شد و مدعى شد علم جز اضافه و نسبتى ميان عالم و معلوم نيست ، و اين نسبت را « تعلق » ناميده است . فخر الدين رازى هر چند حقيقت علم را جز اضافه چيزى نمىداند و در كتاب المحصّل خود منكر وجود صورت در ذهن شده است ، اما در مباحث المشرقيه ( ج 1 / ص 331 ) صريحاً وجود صورت ذهنى را اعتراف مىكند ولى مىگويد آن صورت علم نيست ، علم عبارت است از نسبت و اضافهاى ميان عالم و معلوم . در كتاب ديگر خود الملخّص مىگويد : « چه صورتى در ذهن باشد و چه نباشد حقيقت علم عبارت است از اضافه ميان عالم و معلوم » .
چنان كه مىدانيم اساسىترين و فلسفىترين كتب فخر الدين رازى مباحث المشرقيه است و عليهذا فخر رازى را نمىتوان منكر وجود ذهنى خواند .
تاريخچهء وجود ذهنى اين طور آغاز مىشود و جريان پيدا مىكند كه در ضمن كلمات فلاسفه در باب « مقولات » و يا در مباحث « عقل و معقول » جملههايى يافت مىشده است كه مشعر بر اين بوده است كه علم عبارت است از وجود يافتن معقول در ظرف ذهن .
آنچه مىتوان گفت به طور مسلّم از ارسطو و پيشينيان است ، همان است كه در منطق مىگفتهاند : « وجود يا عينى است يا ذهنى يا كتبى يا لفظى » . بديهى است كه اين مقدار دليل نمىشود كه كسى بگويد علم عبارت است از وجود ماهيّت معلوم در ذهن . ولى در كلمات حكماى دورهء اول اسلامى نظير اين تعبير ديده مىشود : « المعقول من الشئ هو وجود مجرد من ذلك الشئ » .
ابن سينا در « طبيعيات » شفا مىگويد :
« النفس تعقل بأن تأخذ فى ذاتها صورة المعقولات مجردة عن المادة . » « 1 »
هامش
( 1 ) . [ فن سادس از « طبيعيات » شفا ( كتاب النفس ) ، مقالهء 5 ، اول فصل 6 . ]