( فهذا الاشكال جعل العقول حيارى و الافهام صرعى فاختار كل مهربا ) .
راههاى فرار از اين اشكال را اين طور بيان مىكند :
فانكر الذّهنىّ قوم مطلقا * بعض قياما من حصول فرّقا
و قيل بالاشباح الاشيا انطبعت * و قيل بالانفس و هى انقلبت
و قيل بالتّشبيه و المسامحة * تسمية بالكيف عنهم مفصحة
بحمل ذات صورة مقولة * وحدتها مع عاقل مقولة
متبادر از مجموع بيانات حكيم سبزوارى در متن و شرح منظومه اين است كه مدعاى حكما از قديم اين بوده است كه علم عبارت است از وجود ماهيت معلوم در نفس ، و براى اين مدعا سه دليل ذكر كردهاند ، ولى دو اشكال مهم در اين مدعا وجود داشته است ؛ راههاى حلّى براى اين دو اشكال و مخصوصاً اشكال دوم ذكر شده است كه بعضى از آنها التزام به اشكال و رفع يد از مدعاى حكماست ، بعضى ديگر اين طور نيست ، آنها به عنوان جواب ذكر شدهاند ولى جوابهاى روشنى نمىباشند ؛ تنها يك راه است كه جواب واقعى اشكال است و اين همان راهى است كه صدرا پيشنهاد كرده است .
امّا اگر اين مسأله را در سير تاريخى مطالعه كنيم اولًا
در دورههاى اول اسلامى تا زمان بوعلى و كمى بعد از وى چنين مسألهاى در ميان حكما مطرح نبوده است و مسلّم نيست كه چنين مدعايى در ميان حكماى دورههاى اول اسلامى وجود داشته است تا چه رسد به ارسطو و افلاطون ؛ ثانياً بعضى از ادلّهاى كه حكيم سبزوارى ذكر كرده است ، مانند دليل اول ، براى اثبات مدعاى حكما آورده نشده است و براى آن مدعا كافى نيست ، آن دليل بعد از پيدايش يكى از اقوال وجود ذهنى - يعنى قول به اضافه - به عنوان ردّ اين قول فقط ، آورده شده است . ارزش آن دليل بيش از اين هم نمىباشد . البته خود آن دليل تطورات و تغيير شكلهايى يافته است كه اكنون مجال شرحش نيست .
ثالثاٍ نه چنين است كه اول دو اشكال معروف وجود ذهنى پيدا شده است و سپس آن اقوال و آرائى كه حكيم سبزوارى ياد كرده است به عنوان فرار از اين دو اشكال پديد آمده است .