فلاسفه را به تفكر واداشته و تدريجا تحت تأثير عميق خود قرار داده است . شناختن فلسفه و عرفان اسلامى بدون توجه به معارف اصلى اسلام و [ با ] فرض اينكه اسلام و گفتههاى متكلمين يكى است يا اينكه اسلام را از اين نظر بىتأثير فرض كنيم محال است .
اين خود داستان مفصّلى است . نيكلسن « 1 » با اينكه يك شرق شناس غربى است ، در موضوع « تأثير قرآن در عرفان و تصوّف » مىگويد :
« در قرآن اين آيات را مىبينيم :
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
« 2 » *
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ
« 3 » *
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ
« 4 » *
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
« 5 » *
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي
« 6 » *
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
« 7 » *
فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
« 8 » *
مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
« 9 » . محققا ريشه و تخم تصوف در اين آيات است . » « 10 »
منظور اين است كه تأثيرى كه معارف اسلامى در فلسفهء اسلامى كرده است غير از تأثيرى است كه فن كلام كرده است . تأثيرى كه معارف اسلام كرد همان است كه تا حد زيادى صحيح است بگوييم صدرا با ايجاد يك چهار راه ، راههاى عقل و وحى و مكاشفه را به هم متّصل كرد ، و اما تأثير كلام اين است كه با فلسفه جنگ و ستيز كرد و فلسفه را از حال جمود درآورد و وادار به عكس العملهايى كرد ؛ آن عكس العملها ثمرات بسيار پر ارزش فلسفهء اسلامى است .
مثلًا فلسفهء اسلامى در باب زمان مىرسد به آنجا كه رسما زمان را به عنوان يك
هامش
( 1 ) .Nicholson.
( 2 ) . نور / 35 .
( 3 ) . حديد / 3 .
( 4 ) . حشر / 22 .
( 5 ) . قصص / 88 .
( 6 ) . حجر / 29 .
( 7 ) . ق / 16 .
( 8 ) . بقره / 115 .
( 9 ) . نور / 40 .
( 10 ) . كتاب ميراث اسلام .