از اين قبيل است تقسيم قياس به اقترانى و استثنائى و تقسيم اقترانى به شرطى و حملى كه به اين ترتيب از بوعلى است . ديگر بيان اينكه نقيض قضيهء مركّبهء جزئيه حمليهء ضرورة المحمول است و ايراد بر قدما كه مىپنداشتند نقيض اين قضيه مثل ساير قضاياى مركّبه ، منفصلهء مانعة الخلوّ مركّب از نقيض دو جزء اصل است . اين نظر از متأخرين از ابن سينا است . همچنين بيان نوعى ديگر از « عكس نقيض » در ميان متأخرين از شيخ و خواجه پيدا شده ؛ شايد اول كسى كه آن را عنوان كرده است « كاتبى » است .
از اين قبيل است تفكيك قضيهء معدولة الطرف از قضيهء سالبة الطرف كه تاريخ پيدايش اين نيز از عصر بوعلى متأخّرتر است . در منطق از اين گونه مطالب زياد مىتوان يافت و همهء آنها مسائل قابل توجهى است و بايد مكمّل « منطق صورت » شمرده شوند .
در ميان مسائل منطقى كه اسم برده شد دو مسأله از باقى با اهميتتر است ؛ يكى تقسيم علم به تصور و تصديق كه هنوز هم در كتب روان شناسى رايج است ، ديگر تقسيم قضيه به خارجيه و حقيقيه و ذهنيه كه از آن هم مهمتر است و چون به دست متأخّران ابن سينا شكل گرفته است در فلسفهء غرب انعكاسى ندارد . احياناً در كلمات دانشمندان غربى به مطالبى برمىخوريم كه ريشهء آنها عدم توجه به تفاوت ميان اين سه قسم قضيه است .
ارزش مسائل تازه وارد در فلسفه و اينكه آيا در ميان آنها مسائلى هست كه تغييرات كلى و اصولى در فلسفه داده باشد يا نه ، بحث جالبى است كه اگر بخواهيم حق آن را ادا كنيم بايد جداگانه آن را طرح كنيم . فقط به يك نكته بايد اشاره كنيم و آن اينكه ما بعضى مسائل را جديد شمرديم و حال آنكه احياناً آنها را به دورهء قبل از اسلام نيز نسبت مىدهند ، مانند « وحدت وجود » و « قاعدهء بسيط الحقيقه » .
اينجا همين قدر مىگويم اگر بخواهيم سرسرى قضاوت كنيم مطلب از همان قرار است كه نسبت دادهاند ، اما اگر بخواهيم دقيقا ريشه و مشخّصات يك نظريهء فلسفى نظير « وحدت وجود » را در ميان عرفا و حكماى اسلامى به دست آوريم و طرز تفكر آنها را كاملًا آنطور كه فكر مىكردهاند به دست آوريم مىبينيم اين يك نوع طرز تفكر خاصى است كه مخصوص مسلمين است . مثلًا پارهاى از اظهار نظر كنندگان خيال مىكنند هر نظر فلسفى كه نوعى وحدت براى جهان قائل شد مىتوان آن را
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 230
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٣٠