ناسازگاريها را لازم لا ينفك مىداند ولى بر خلاف نظريه اول نقش مثبت هم براى آنها قائل است . مطابق اين نظريه نقش اساسى در نقشهاى منفى خلاصه نمىشود بلكه اساسىترين نقشهاى اين ناسازگاريها نقشهاى مثبت آنهاست ؛ اينها عامل تحول و تكامل و تركيب و زيبايى و حركت و رقاء در جهان هستند ، ولى نقشهاى منفى هم به طور طبيعى و تطفّلى در آنها هست ؛ حال چطور ؟
توضيح نقش مثبت تضادها
در طبيعت اگر صرفاً توافق مىبود ، يعنى اگر اختلافى و تضادى و جنگى و خنثى كردن اثر ديگرى نمىبود ، عالم به صورت موجودى راكد و ساكن و يكنواخت از ازل تا ابد درمىآمد « 1 » . اينكه شما در عالم تنوع مىبينيد ، هزاران نوع و شكل تأليف و تركيب مىبينيد ، به خاطر وجود ناسازگاريهاست . در پرتو همين ناسازگاريها اجزاى عالم با هم تركيب شده و موجود عالىترى از تركيب آنها به وجود مىآيد . هر مركّبى نسبت به اجزاى متشكلهاش در سطح بالاترى قرار گرفته است . مثلًا آب تركيبى است از دو عنصر به اسم اكسيژن و هيدروژن ، اگر اكسيژن و هيدروژن اختلافاتشان رفع بشود يعنى هر دو به يك صورت دربيايند ، همه اكسيژن باشند يا هيدروژن ، در اين حال محال است كه آب به وجود بيايد . هيدروژن و اكسيژن بايد با يكديگر اختلاف و تضاد داشته باشند ، بايد به نحوى باشند كه در يكديگر اثر بگذارند . قدما مىگفتند كه عناصر چهارگانهء آب و خاك و هوا و آتش ، وقتى به هم مىرسند در همديگر اثر مىگذارند و به واسطه اين اختلاط و امتزاج و فعل و انفعال ، همه در هم تأثير گذاشته و همه از هم متأثر مىشوند . در اين تأثير و تأثر حالت تعادلى پيدا مىشود كه آن را « مزاج » مىناميدند و حتى خود انسان را هم از نظر بدنى چنين چيزى مىدانستند ، و معتقد بودند اگر اين امتزاج و اختلاط و تأثير و تأثر ميان اجزاى طبيعت نباشد تعادل پيدا نمىشود ، صورت جديد و شئ جديد پيدا نمىشود .
هامش
( 1 ) . لازم به تذكر است كه صرف « حركت جوهرى » براى تبيين تنوع و تكامل موجودات كافى نيست و لازم است نقش تأثيرات عرضى نيز در حركات طولى در نظر گرفته شود و اين نكتهاى است كه قدماى ما كمتر به آن توجه داشتهاند .