تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
تا گوهر جان در صدف تن پيوست * وز نقش حيات صورت آدم بست گوهر چو تمام شد ، صدف چون بشكست * بر طرف كله گوشهء سلطان بنشست
خيام از ديد كوزه‌گرى مىنگرد كه شكستن را مغاير با ساختن مىداند و بابا افضل با ديدى عميق مطلب را مىنگرد كه خير ، اين ساختنها ( و شكستنها ) براى تكاملهاست . مطلب را تشبيه مىكند به قطره‌اى كه در درون يك صدف مرواريد قرار مىگيرد . صدف قطره را پرورش مىدهد و چون آن جزء بىارزش تبديل به گوهرى كامل شد خود به خود بايد صدف را رها كند و به جاى ديگرى ( با منزلت‌تر و كامل‌تر ) برود . عليهذا از جنبه مثبت ، دو نوع تأثير و نقش مىتوان براى تضادها برشمرد : اولى نقش تضاد است در ايجاد تعادل بين اضداد ، و دومى نقش تضاد است در راهگشايى به سوى تنوع و به سوى آينده . فلاسفه اسلامى نقش ديگرى را نيز براى تضاد قائل بودند و مىگفتند حركت بدون معاوق امكان پذير نيست ؛ يعنى هر حركتى آنوقت ممكن است وجود پيدا كند كه مانعى بر سر راهش باشد . هر حركتى ميان دو نيرو واقع مىشود : يكى نيروى سوق دهنده و ديگرى نيروى مانع شونده و مقاومت كننده ، كه البته اين نيروى محرك ، هم مىتواند در درون و در داخل جسم متحرك باشد و هم در خارج و بيرون از آن . مثلًا جسمى را كه ما به وسيله نيروى دستمان در فضا به حركت درمىآوريم ، نيروى مقاوم آن فشار هواست كه در مقابل نيروى دست ما قرار دارد و اگر فشار هوا نبود اين حركت به وقوع نمىپيوست زيرا حركت در خلأ محال است ( مقصود از خلأ مطلق در اينجا حالتى است كه در مقابل جسم متحرك هيچ نيروى معاوق و مقاومى وجود نداشته باشد ) . فلاسفه مىگفتند سرعت و بطؤ ( كندى ) حركت را نيروى محرك ، و درجهء اين سرعت يا بطؤ را نيروى مقاوم مشخص مىكند . به بيان ديگر حركت به طبع خود و از حيث حركت بودنش ممكن است بىنهايت سرعت داشته باشد و حال اگر يك متحرك بخواهد با اين سرعت بين دو نقطهء الف و ب حركت كند ، لازم مىآيد كه اين حركت زمان نداشته باشد و در لا « زمان » حركت واقع شود يعنى نقطهء ابتدا و انتهاى حركت از آغاز يكى باشد و اين محال است . بطؤ هم اگر غير متناهى باشد حركت مساوى با صفر است . پس حركت ميان دو حد بىنهايت و صفر درجه سرعت