اين ديد در مورد ناسازگاريها به معنى اين است كه ناسازگاريها يك سلسله امور سطحى و طفيلى نيست و يك سلسله امور اساسى در اركان عالم است ولى از اركان اساسىاى كه حق اين بود كه نمىبود . اين پارچه را بافتهاند از سازگاريها و ناسازگاريها ، به همين جهت اين پارچه به صورت نيمه مطلوب و نيمه نامطلوب در آمده است ؛ مثل يك پارچهاى كه آن را از پشم و نخ ببافند ، كسى بگويد كه اى كاش از اول همهء اين پارچه پشمى مىبود و در بافتنش نخ نمىبود . طبق اين نظريه نقش ناسازگاريها - كه همه ناشى از اختلافها و تضادهاست - منفى است و هيچ جنبه طفيلى و لا ينفك هم ندارد كه به خاطر سازگاريها قابل توجيه باشد .
معمولًا فيلسوفان بدبين ، به جهان از همين ديد نگريستهاند و اگر نالههايى سر دادهاند در همين زمينه بوده است ؛ يعنى چنين ديدى در مورد تضادها و ناسازگاريهاى جهان منشأ بدبينى فلاسفهء بدبين شده است .
نظريه سوم : اصيل بودن ناسازگاريها و مؤثر بودن آنها در تكامل
نظريه سوم بيان مىدارد كه ناسازگاريها صرفاً جنبه سطحى و طفيلى ندارند و چنين نيست كه هيچ گونه نقش اساسى در ساختمان عالم نداشته باشند ( تا اينجا موافق با نظريه دوم است ) ولى در عين حال اين كه نظريه دوم اين ناسازگاريها را نبايستنىها دانسته است درست نيست ؛ ناسازگاريها ، هم نقش اساسى دارند و هم نقش بايستنى و وجودشان در نظام عالم ضرورى است .
ناسازگاريها منشأ تنوع ، تكامل ، تركيب ، زيبايى و اعتلا هستند
اگر ناسازگاريها در جهان نمىبود تنوعى نبود ، تكاملى نبود . اين ناسازگاريها نقش اساسى را در تحول و تنوع و تغيير و تكامل جهان بازى مىكنند .
اين نظريه مىگويد دو گروه اول هميشه نقش منفى ناسازگاريها را ديدهاند و نقش مثبت آنها را نديدهاند ؛ ناسازگاريها خود قابل توجيهاند و ضرورتى نيست كه سازگاريها توجيه كننده آنها باشد .
اين نظريه با نظريه اول در يك جهت موافق است و آن اينكه نقشهاى منفى