گفتيم تضادها لوازم قهرى و لا ينفك اجزاء عالمند . عناصر جهان همانطور كه منشأ سازگاريها و خيرات هستند ، موجب ناسازگاريها و شرور هم هستند ( گنج و مار و گل و خار و غم و شادى بهماند ) ، چيزى كه هست سازگاريها و خيرات اصلند و اكثريت دارند اما تضادها و ناسازگاريها فرع و طفيلىاند و در اقليت ؛ وجود اكثرى خيرات و سازگاريها ، وجود اقلّى شرور و ناسازگاريها را توجيه مىكند ( نظريه معروف ارسطويى در باب خيرات و شرور بيان كننده اين جهت است ) . پيروان اين نظريه مىگويند شرور از لوازم لا ينفك خيرات طبيعت هستند و جدا فرض كردن آنها از يكديگر يك تصور عاميانه و فرض انفكاك لازم از ملزوم و ملزوم از لازم است . طبق اين نظريه نقش ناسازگاريها منفى است ، اما طفيلى و اقلّى و لا ينفك است ؛ وجود سازگاريها اين ناسازگاريها را توجيه مىكند .
نظريه دوم : نابجا بودن تضادها و كمال مطلوب نبودن جهان
اين نظريه مىگويد اساساً از ابتدا در بافت عالم دو رگهء مختلف و متباين دخالت داشته است : 1 . رگهء خوبها و بايستنىها 2 . رگه بدها و نبايستنىها ؛ به اين معنى كه جهان ما ممكن بود جهانى باشد كه در آن اين تضادها اساساً وجود نداشته باشد ، همهاش توافقها و سازگاريها باشد . همانطور كه در جوامع بشرى آرزوى جامعه ايدهآلى را مىكنيم كه از صلح كامل برخوردار باشد ، در جهان هم همين طور است ولى متأسفانه جهان طورى به وجود آمده كه زشتيها در كنار زيباييها و نبايستنىها در كنار بايستنىها قرار گرفته است و جهان را از صورت كمال مطلوب بودن خارج كرده است ؛ مثل اينكه غلطى در هستى رخ داده باشد . مىشد اين جهان را طور ديگرى بسازند كه اين تضادها وجود نداشته باشد . چه مىشد اگر جهان ما طورى ساخته مىشد كه اين ظلمتها در كنار نورها ، و زشتيها در كنار زيباييها نمىبود ؟ سر رشته همه اينها هم تضادهاست . ولى اينطور هست ، حالا كه اينطور شده است جهان ما جهانى است غير از جهان كمال مطلوب و ايدهآل و صرفاً بايد آرزوى غير عملى كرد كه [ اى كاش ] جهان اينطور نمىبود :
گر بر فلكم دست بدى چون يزدان * برداشتمى من اين جهان را زميان
از نو فلكى چنان همى ساختمى * كآزاده به كام دل رسيدى آسان