تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
ربطى به عالم شناخت ندارد . آن سخنى كه حكما و منطقيين در مورد تقابلها به كار برده‌اند و آن ناسازگارى كه به معنى امتناع اجتماع دو ناسازگار است با هم و با اين عبارت ادا مىشود : « اجتماع ضدين محال است پس وجود ندارد » ، يك مطلب است و آن سخن ديگر كه بيشتر در مباحث « خير و شر » مطرح مىشود و گفته مىشود : « تضاد شرط تداوم و تكامل است ، نه تنها وجود دارد بلكه بايد وجود داشته باشد » مطلب ديگرى است . بعضى ايندو را با يكديگر اشتباه كرده‌اند ، چون ديده‌اند كه در بحث « تقابل » كه هم در منطق و هم در فلسفه مطرح است ، اجتماع اضداد ، امرى ممتنع تلقى شده است ، ادعا كرده‌اند كه در اين منطق و اين فلسفه اصل ، سازگارى اجزاء طبيعت و انكار جدال اجزاء عالم است ، پس در اجتماع نيز اصل بر سازش و سازگارى است ، بر خلاف منطق ديالكتيك كه اصل را بر جدال و تنازع و ناسازگارى مىداند . . . بحث ما فعلًا درباره ناسازگارى به معنى دوم و نظرياتى است كه در طول تاريخ فلسفه درباره آن وجود داشته است . مقدمتا اين مطلب را بگوييم كه ناسازگارى در معنى دوم فكر بشر را و نظر بشر را هميشه شديدا به خود جلب مىكرده و موجب شگفتى او مىشده است كه چرا يك نوع جنگ و ستيز و تنازع - و حتى چرا اين همه اختلاف - در ميان اجزاى عالم مشاهده مىشود و حيات يكى سبب مرگ ديگرى و مرگ يكى سبب حيات ديگرى مىشود ؟ اين يك امر فوق العاده براى متفكران بشر بوده است ، و همين امر سبب پيدايش فلسفه « ثنويّت » و موجب پيدايش حس بدبينى به هستى شده است . مجموعا در اين زمينه در طول تاريخ فلسفه سه نظريه پيدا شده است :

نظريه اول : ناسازگاريها امرى عرضى و سطحى است

[ اين نظريه ] اين تضاد و ناسازگارى را يك امر سطحى و يك امر عرضى به معناى يك امر طفيلى مىشناسد و گفته‌اند كه اين ناسازگارى نقش اساسى در ساختمان و بافت عالم ندارد و نقش اساسى در بافت عالم مربوط به سازگاريهاست . ناسازگاريها اولًا خيلى سطحى است ، در اعماق موجودات عالم نفوذى ندارد ، ثانياً طفيلى است يعنى يك امر تبعى است .