ايضاً پل فولكيه در رساله ما بعد الطبيعه « 1 » صفحه 369 مىگويد :
« هگل خود نيز - بر خلاف آنچه به او گاهى نسبت داده شده - قائل به اصل امتناع اجتماع متناقضان بوده است و گفتهء او در باب اجتماع و ارتفاع نقيضين مربوط به تناقضهاى ظاهرى است نه واقعى . هگل قائل بوده است به اينكه آنچه در فكر انسانى واقعاً حقيقى است هميشه حقيقى مىماند و تماماً در ضمن تأليفهاى بعدى قرار مىگيرد و پيشرفت فكر منحصراً عبارت از طرد آن قسمت از علم است كه غلط بودن آنها معلوم شده باشد . »
اختلاف نظر فلاسفه اسلامى با فلاسفه غربى مانند هگل و غيره در مسئله « شدن » ، تنها از لحاظ نتيجهاى كه غربيان از نظر اجتماع نقيضين خواستهاند بگيرند نيست ، از نظر پايه و ريشه نيز اين دو طرز تفكر با اينكه به ظاهر به يك جا منتهى شده است و هر دو دسته گفتهاند در « صيرورت » وجود و عدم در آغوش هم قرار دارند ، مختلف است و از دو مبدأ كاملا مغاير سرچشمه مىگيرد . از نظر ديالكتيك هگل :
« هر تصورى مجموعهاى از نسب و اضافات است . ما فقط وقتى مىتوانيم چيزى را تصور كنيم كه نسبت او را با شئ ديگر در نظر آوريم و مشابهات و اختلافات آن را بدانيم . هر تصور بدون نسبت بىمعنى خواهد بود ، و اين است معنى اينكه « وجود محض عين عدم است » . وجودى كه مطلقا عارى از نسب و كيفيات باشد وجود ندارد و بىمعنى است . » « 2 »
ديالكتيسينهاى چپگراى پيرو هگل كه مادى فكر مىكنند نيز مدعى هستند كه هر چيزى اگر از محيط و شرايط خود مجزا در نظر گرفته شود مساوى با « هيچ » است و هر چيز در متن ذات و ماهيت خود وابسته به اشياء ديگر است . منطق ديالكتيك به طور كلى بر منطق ارسطويى كه مدعى است هر شيئى قطع نظر از اشياء ديگر « ماهيت » و ذات دارد و اضافات و نسب و وابستگيها ماوراء ماهيت و ذات اشياء است ، انتقاد دارد و نظريهاش را نمىپذيرد « 3 » :
« اولين مثلث سيستم فلسفى هگل كه از همه مشهورتر است اين است كه « هستى
هامش
( 1 ) . ترجمه دكتر يحيى مهدوى .
( 2 ) . تاريخ فلسفه ويل دورانت ، ص 248 .
( 3 ) . « اصل وابستگى اشياء » در منطق ديالكتيك احياناً با نام « اصل تأثير متقابل » بيان مىشود .