را درك كند و مدعى امكان آن بشود . اين گونه ادعاها به شوخى شبيهتر است تا جدّى ، و از يك اشتهاى فوقالعاده به نو گويى و نو پردازى ناشى مىشود . اگر اين گونه اعتبارات مجازى را نقض قانون « امتناع اجتماع نقيضين » تلقى كنيم و آن را طرز تفكر نوينى بخواهيم قلمداد نماييم ، گذشته از فلاسفه اسلامى كه عقايدشان نقل شد بايد بگوييم عرفا و شعراى خود ما قبل از هگل فكر ديالكتيكى داشته و به هستهء تفكر ديالكتيكى كه سازش هستى و نيستى است پى برده بودند . آنها بودند كه مىگفتند هستى اندر نيستى است . آنها بودند كه مىگفتند :
عاقل زهست گويد و عارف زنيستى * من در ميان آب و گل هست و نيستم
و هم آنها بودند كه مىگفتند :
چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست * عالم همه آيات خدا هست و خدا نيست
در آينه بينيد همه صورت خود را * آن صورت آئينه شما هست و شما نيست
هر جا نگرى جلوهگه شاهد غيبى است * او را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست
اين نيستى هست نما را به حقيقت * در ديدهء ما و تو بقا هست و بقا نيست
درويش كه در كشور فقر است شهنشاه * پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست
بى مهرى و لطف از قبل يار به « عبرت » * از چيست ؟ ندانم كه روا هست و روا نيست
خود هگل در عين حال متوجه اين حقيقت شده است كه آنچه او آن را « سازش نقيضها » نام مىنهد غير آن چيزى است كه همهء عقول آن را محال مىدانند . پل فولكيه در رساله ديالكتيك تحت عنوان « هگل و تناقض » مىگويد :
« به عقيده هگل روش ديالكتيكى كه بر طبق آن ، انديشه ( مثال مطلق ) در طبيعت و در ذهن صورت واقعيت مىپذيرد بر اساس تناقض مبتنى است ، ولى بايد متوجه بود كه ديالكتيك هگل اصل عدم اجتماع ضدين را به كلى طرد نمىنمايد و از اين لحاظ با ديالكتيك قديم كه اصل عدم اجتماع ضدين را اساس اصلى خود مىدانست فرق ندارد . . . هگل اگر چه ظاهراً خلاف آن را اظهار مىدارد ولى در باطن مانند همه افراد بشر اصل عدم اجتماع ضدين را قبول دارد . »