قرب و بعد من الغاية المطلوبة فى الحركات الطبيعية و كتجدد أحوال اخرى فى الحركات القسرية و كتجدد الإرادات و الأشواق الجزئية المنبعثة عن النفس على حسب تجدد الدواعى الباعثة لها على الحركة « 1 » .
هامش
( 1 ) . شيخ در مورد حركات ارادى چه مىگويد ؟ مىگويد در حركات ارادى من با ارادهء خودم علت حركت مىشوم . مثلًا از اينجا حركت مىكنم و تا مدرسهء فيضيه مىروم . من حركتِ تا مدرسهء فيضيه را اراده مىكنم و بعد هزار قدم برمىدارم . در اصول هم اين بحث مطرح شده كه آيا در اينجا من در ابتدا يك اراده مىكنم و همان يك اراده است كه منشأ اين هزار قدم متوالى مىشود يا هر قدمى يك ارادهء جداگانه دارد منتها در شعور آگاه من منعكس نيست ؟ بعضى مىگويند من در اينجا تنها يك اراده مىكنم و براى هر قدمى يك اراده نمىكنم ؛ همان ارادهاى كه من در ابتدا كردم كافى است كه مرا به مقصد برساند البته اگر مانعى پيش نيايد . لهذا در حال راه رفتن با ديگران حرف مىزنم ، يا دارم فكر مىكنم و در يك عالم ديگرى هستم و يك مرتبه متوجه مىشوم كه به مقصد خودم رسيدهام .
شيخ و امثال او اين مطلب را قبول ندارند و حق هم با آنهاست . مىگويند : ارادهء اول يك ارادهء كلى است و ارادهء كلى محال است كه مبدأ يك عمل شخصى شود . مطلب از اين قرار است كه از آن ارادهء كلى ابتدا يك ارادهء جزئى منبعث مىشود . وقتى اراده مىكنم كه تا مدرسهء فيضيه بروم از اين ارادهء كلى ارادهء برداشتن قدم اول منبعث مىشود . به دنبال آن يك ارادهء جزئى ديگر براى برداشتن قدم دوم حاصل مىشود و همينطور .
دائماً ارادهء بعد از اراده و شوق بعد از شوق و ميل بعد از ميل در من پيدا مىشود ولى لزومى ندارد كه انسان به هركدام از اين ارادههاى جزئى توجه هم داشته باشد . ممكن است انسان اراده و شوق برايش تجديد بشود و بدان توجه هم داشته باشد و ممكن است اراده و شوق براى انسان پيدا بشود و به آن توجه نداشته باشد يعنى يك « شعور غيرملتفت اليه » باشد .
شيخ مىگويد من كه فاعل اين حركت هستم ، در من هم دائماً تغيير پيدا مىشود ولى نه به اين معنا كه در جوهر من تغيير پيدا مىشود ، بلكه اين تغيير ، عرضى است . اراده يك صفت نفسانى است و دائماً ارادهء بعد از اراده براى من پيدا مىشود . ارادهء اول من منشأ قدم اول مىشود و بعد قدم اول منشأ پيدايش ارادهء دوم ، و ارادهء دوم منشأ قدم دوم ، قدم دوم منشأ ارادهء سوم مىشود و به همين ترتيب مرتباً حركتى علت ارادهاى ، و ارادهاى علت حركتى مىشود و به اين ترتيب تا انتهاى حركت ادامه پيدا مىكند .
در روان شناسى نيز نظير اين مسئله مطرح است كه البته نظر روان شناسان با نظر فلاسفهء ما متفاوت است و در واقع دو نوع تفسير است نه اينكه آزمايشهاى علم روان شناسى نظرى مخالف نظر فلاسفه را اثبات كرده باشد . وقتى انسان براى اولين بار مىخواهد يك كار فنى را انجام بدهد ، شعور و قواى ادراكى او روى آن كاملًا متمركز مىشود . انسانى كه براى اولين بار مىخواهد بنويسد ، وقتى قلم به دست مىگيرد ، چنان حواسش متوجه نوشتن است كه حتى وقتى نوك قلم را روى كاغذ فرود مىآورد با توجه اين كار را انجام مىدهد . اما پس از مدتى تمرين بدون اينكه اصلًا توجهى داشته باشد در مدت بسيار كوتاهى يك صفحه مطلب مىنويسد . يا انسانى كه تازه مىخواهد به زبان جديد صحبت كند با تأنى بسيار زيادى سخن مىگويد ولى همين قدر كه تكلم به آن زبان به صورت ملكه و عادت درآمد اين كلمات پشت سر يكديگر از دهانش بيرون مىآيد بدون اينكه متوجه باشد . تفسير علم روان شناسى اين است كه هرچه ملكه و عادت در مورد يك كار زيادتر شود از حوزهء شعور و آگاهى خارج مىشود و به حوزهء كارهاى طبيعى وارد مىشود و گويى يك نوع حركت نزولى پيدا مىشود ، زيرا امرى كه مربوط به مرتبهء شعور است كم كم حالت طبيعى پيدا مىكند و طبيعت ، بدون شعور و آگاهى آن را انجام مىدهد . برعكس ، اين فلاسفه معتقدند كه دليل اين امر آن است كه آگاهى به حد كمال مىرسد نه اينكه عادت سبب مىشود كه شىء از حوزهء آگاهى بيرون برود . فلاسفه معتقدند كه اين در نتيجهء كمال آگاهى است ، منتها من « علم به علم » ندارم ، توجه به آگاهى خودم ندارم . گاهى انسان كارى را آگاهانه انجام مىدهد و توجه به آگاهى خودش هم دارد ولى گاهى انسان كارى را آگاهانه انجام مىدهد بدون اينكه توجه داشته باشد و اين ناشى از كمال آگاهى است نه خروج از حوزهء آگاهى و ورود به حوزهء ناآگاهى . البته در نظريات متأخرتر در روان شناسى گفتهاند كه شعور ناآگاه ، هم شعور است و هم ناآگاه و اين با نظر فلاسفهء ما تطبيق مىكند كه مىگويند آگاهى هست ولى توجه به آگاهى نيست .