ما در عالم يك « نظامِ دارا شدن » داريم و يك « نظامِ شدن » . يك مثال براى نظام دارا شدن اين است : مىگوييم اين سيب سبز بود قرمز شد ، يعنى داراى سبزى بود و حالا داراى قرمزى است ؛ ولى سيب همان سيب است . اما در نظامِ شدن چنين نيست كه يك موضوع از اول تا آخر بتمامه به همان نحو كه بوده محفوظ بماند ، بلكه خودش چيز ديگرى مىشود ، مثل اينكه مىگوييم نطفه انسان شد . نه اين است كه الآن نطفه بودن اين شىء محفوظ است ولى داراى صفتى به نام انسانيت شده است .
اين را مىگوييم شدن .
حال كه امكانِ شدن در عالم هست ، آيا در هر چيزى امكانِ شدنِ هر چيزى هست ؟ نه . گندم امكان بوتهء گندم شدن را دارد و جو امكان بوتهء جو شدن را دارد .
دانهء گندم امكانِ بوتهء جو شدن را ندارد و دانهء جو امكان بوتهء گندم شدن را ندارد .
نطفهء انسان امكان گوسفند شدن را ندارد و بالعكس .
اين معنايش چيست ؟ معنايش اين است كه ميان گذشته و آينده رابطه و نسبتى وجود دارد و گذشته و آينده با يكديگر مرتبطند « 1 » . واقعاً ميان شىء بالقوهء امروز و آنچه كه در آينده وجود پيدا خواهد كرد نسبتى برقرار است .
بعد ايشان مىگويند نسبت ، دو طرف واقعى مىخواهد . ميان موجود و معدوم كه امكانِ نسبت نيست ، چون اين نسبت يك امر واقعى است . محال است كه دو امر منفصل با يكديگر نسبت داشته باشند ، چه رسد به اينكه ميان دو امرى كه يكى الآن موجود است و ديگرى اساساً معدوم است نسبتى باشد . اگر مىگوييم ميان گذشته و آينده نسبتى هست از اين جهت است كه آينده در حال وجود دارد ، يعنى اين چيزى كه الآن وجود دارد خودش مرتبهاى از مراتب آينده است و به تعبير ديگر آينده براى حال الآن به نحوى از انحاء وجود دارد . نسبت در واقع ميان يك وجود بالفعل و آن وجودى كه در آينده بالفعل مىشود و اكنون معدوم است نيست . اگر مىگوييم اين نسبت ميان گذشته و آينده هست از اين جهت است كه آينده خودش در همين حال به نحوى از وجود موجود است . از طرف ديگر وجود آينده در حال و وجودش در .
هامش
( 1 ) . بديهى است كه « حال » چيزى در مقابل زمان گذشته و زمان مستقبل نيست . اگر زمان را يك امتداد بگيريم ، امتداد گذشته داريم و امتداد آينده ، ولى امتداد حال نداريم ، چون اگر حال به صورت امتداد باشد نيمى از آن ، گذشته است و نيمى آينده . البته يك مقدار از گذشته و آينده را مىتوانيم زمان حال عرفى بدانيم ، ولى حالِ واقعى نداريم . حال واقعى « آن » است نه زمان .