مسافت وجود دارد و به اين اعتبار اين حركت زمانى است . سكون يعنى چه ؟
مىگوييد « سكون دارد » يعنى شأنيت حركت در آن هست ، چون به هر لاحركتى سكون نمىگوييم . اين شىء دو ساعت سكون دارد يعنى اگر حركت مىكرد اين مقدار طول مىكشيد .
براى روشن شدن اين مطلب چند مثال ديگر عرض مىكنم . اگر مىگوييد اين طاقهء شال ده متر است ، يعنى كششى دارد كه اگر اين كشش را منطبق كنيم با آنچه كه مثلًا نيم متر است ، بيست نيم متر از آن در مىآيد . اگر اين پارچه در ذات خودش كشش نمىداشت « بيست تا نيم متر است » دربارهاش غلط بود ؛ همانطور كه اگر كسى از شما بپرسد كه زرد چوبه كه زرد است چقدر زرد است و شما در جواب بگوييد بيست متر زرد است درست نيست ، چون زرد چوبه در ذات خودش كششى ندارد كه با متر قابل انطباق باشد . يا اگر كسى بيايد در قم ده سال تحصيل كند و بعد پدرش به او بگويد چقدر درس خواندهاى ؟ بگويد ده تُن درس خواندهام درست نيست چون علم با واحد وزن قابل تقدير و اندازه گيرى نيست .
بعد مىرويم سراغ جوهرها . مىگوييم آيا من به عنوان يك جوهر يك موجود زمانى هستم يا نيستم ؟ متى دارم يا ندارم ؟ كسى نمىگويد متى ندارم . اگر بگويم عمرم پنجاه سال است ، يعنى واقعاً بر من اين مقدار زمان گذشته است و واقعاً من خودم در زمانم ، نه اينكه من در زمان نيستم ولى سخنم در زمان است يا مثلًا راه رفتنم كه حركت است در زمان است ؛ نه ، من خودم در زمانم . اگر در طول عمر خود حرف هم نزده باشم و يا راه هم نرفته باشم پنجاه سال در زمان بودهام .
حال مىگوييم معناى اينكه من زمانى هستم چيست ؟ آيا زمان جز مقدار حركت چيز ديگرى است ؟ خود شيخ هم قبول دارد كه زمان جز مقدار حركت نيست . منتها شيخ و امثال او خيال مىكنند كه در مثال اخير ، من حركت ندارم و مقدار حركت هم ندارم و فقط با مقايسهء با اشياء ديگر زمانى هستم . مىگوييم نه ، مسئلهء مقايسه مطرح نيست . من چيزى دارم كه به خاطر آن چيز با اشياء ديگر قابل مقايسه هستم . اگر من پنجاه سال دارم و معنى پنجاه سال اين است كه زمين پنجاه بار دور خورشيد چرخيده است ، من در باطن ذات خودم و در حاقّ وجود خودم يك كشش منطبق با آن كشش دارم [ و اين جز با حركت جوهرى قابل توجيه نيست . ]
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 548
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٤٨