حرف درستى هم هست . معلوم است كه جسم اگر بخواهد متصف به بياض شود نمىتواند در مرتبهء ذات متصف به سواد باشد . ماهيت اگر در مرتبهء ذات متصف به عدم باشد محال است وجود را قبول كند ، پس بايد در مرتبهء ذات لااقل لابشرط از وجود و عدم باشد . اين يك مقدمه .
مقدمهء دوم اين است كه هر چيزى كه در مرتبهء ذات ، لابشرط است از اينكه متصف به صفتى بشود ، آن صفت براى اين شىء به دو نحو متصور است : گاهى آن صفت صفتى است كه مقوّم ذات شىء است و گاهى مقوّم ذات شىء نيست . به عبارت ديگر گاهى صفت به نحوى است كه مىشود شىء را عارى از آن فرض كرد و گاهى به نحوى است كه نمىشود شىء را عارى از آن فرض كرد ؛ با اينكه در مرتبهء ذاتش عارى از آن صفت است ولى امكان تحقق آن شىء بدون آن صفت نيست . اگر چنين صفتى داشته باشيم اين صفت بايد از مرتبهء وجود شىء و از حاقّ وجود شىء نه از مرتبهء ماهيت شىء انتزاع شود ؛ يعنى وجود شىء بايد آميخته به آن صفت باشد .
به عنوان مثال حرارت و برودت را در نظر بگيريد . جسم همان گونه كه در مرتبهء ذات لابشرط از حرارت و برودت است در مرتبهء تحقق هم هيچ استلزامى ندارد كه حتماً حارّ يا بارد باشد . ممكن است كه يك جسم نه حارّ و نه بارد باشد ، ولو در خارج چنين جسمى نداشته باشيم . به عقيدهء قدما اجسام فلكيّه اينچنيناند ، يعنى نه حارّند و نه بارد . به هر حال اينچنين نيست كه جسم از آن جهت كه جسم است اقتضاى حرارت يا برودت داشته باشد .
ولى مكان اينطور نيست . جسم احتياج به يك عرض به نام مكان دارد ولى اين گونه نيست كه جسم مىتواند در ذات خودش محقق شود در حالى كه مكان نداشته باشد ؛ مكان لازمهء وجود جسم است . پس معلوم مىشود كه جسم در مرتبهء ذات خودش به گونهاى است كه اقتضاى مكان را دارد نه اينكه مكان در مرتبهء زايد بر ذاتش بر جسم عارض شده است . ( منظور از ذات در اينجا وجود است . ) .
بعد بحث را روى زمان مىبرد . مىگويد زمان هم مثل مكان است . اگر از شما بپرسيم ( در واقع امثال شيخ مخاطب مرحوم آخوند هستند ) فلان حركت ، زمانى است يا زمانى نيست ، مىگوييد : بله ، زمانى است . فرض كنيد رفتن از يك نقطه به نقطهء ديگر دو ساعت طول كشيده است . اين كشش مىتوانست بيشتر باشد همچنان كه مىتوانست كمتر مثلًا يك ساعت باشد . پس يك كشش ديگرى وراى كشش
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 547
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٤٧