جزئش موجود نيست « 1 » .
اين مسئله به بقاى موضوع چه ارتباطى دارد ؟ پاسخ اين است كه ما تا به حال مىخواستيم هيولى را به تبع صورة مّا محفوظ نگه داريم و آن صورة مّا همان مواد بود ( مواد ثانويه نه مواد اوليه ) . اينطور مىخواستيم بگوييم كه « هيولى مع جسمية مّا » باقى است و اين براى بقاى هيولى كافى است . حال يك قدم جلوتر مىرويم و مىگوييم آن كه اصل و اساس است ، فصل اخير و صورت اخير است و صورت اخير هميشه باقى است . چون صورت اخير هميشه باقى است ، هيولى با صورت شخصى واقعى هميشه باقى است . پس چرا در اينجا فرض صورةٌ مّا بكنيم ؟
نقدى بر كليات خمس بر مبناى نظريهء « فصل اخير »
من مدتها پيش دربارهء اين مطلب فكر كردم و در بعضى از نوشتههاى عربى خودم هم نوشتم و يك وقت بهطور مختصر آن را با آقاى طباطبايى در ميان گذاشتمگو اينكه ايشان قانع نشدند . البته خود ايشان وقتى كه نهاية الحكمه را مىنوشتند مىگفتند كه اين مطلب معضل بسيار بزرگى است و با حرفهاى قدما حل نمىشود ، و نمىدانم كه ايشان در نهاية الحكمه مطلب را چطور حل كردهاند . اگر ما اين حرف را قبول كنيم - كه مىتوانيم قبول كنيم - به نظر ما بنيان كليات خمس در هم مىريزد ، و بريزد .
قدما كليات خمس را مسلّم گرفتهاند و در كلمات خود مرحوم آخوند هم باز بناى سخن بر همين است كه كليات خمس عبارتند از جنس ، نوع ، فصل ، عرضى عام و عرضى خاص . روى مبنايى كه توضيح داديم ، ما ديگر كليات خمس نداريم ، .
هامش
( 1 ) . به عبارت ديگر منطقيين تا به حال به ما اينطور مىگفتند كه حد تام شىء وابسته به جنس و فصل شىء هر دو هست . اگر شىء را به جنس تنها تعريف كنيم « حد ناقص » است و اگر به فصل تنها تعريف كنيم باز حد ناقص است و تنها جزئى از حقيقت شىء بيان شده است . بعد حرف ديگرى پيدا شده است كه نه ، اگر ما شىء را به فصلش تعريف كنيم ، باز هم تمام حقيقت شىء را بيان كردهايم نه جزء حقيقتش را ، براى اينكه فصل شامل تمام كمالات گذشته است و از آن جمله كمال جنسى . اينطور نيست كه فصل به آن معناى جنسى ضميمه شود و در فصل معنى جنسى وجود نداشته باشد آنچنان كه در جنس معنى فصلى وجود ندارد . در ناطق معنى حيوانيت هم واقعاً گنجانده شده است . پس اساساً بايد حرف ديگرى بگوييم و آن اين است كه مادام كه فصل اخير شىء باقى است ، هويت شىء باقى است ؛ هميشه دعا كنيم سر فصل اخير سلامت باشد !