تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
يك سلسله اجناس و فصول و ماده و صور دربارهء آن صادق است از ما بپرسند كه آيا جسميت در اين موجود جزئش است يا جزئش نيست و به چه شكل جزئش است و به چه شكل جزئش نيست ، پاسخ مىدهيم كه جسميت به دو نحو قابل اعتبار است . به يك اعتبار اين جسميت عين ناطقيت است ، چون روح و بدن مثل هر ماده و صورت ديگرى دو امر مجزا از يكديگر نيستند . مادام كه روح با بدن هست مجموع ايندو يك واحد واقعى را به وجود مىآورند نه يك واحد اعتبارى « 1 » . جسميت به يك اعتبار كه اعتبار لابشرطى باشد ، حتى بر روح صادق است ؛ همان روح مجرد هم جسم است . آن معنى لابشرطى كه در مورد جسم داريم حتى در مورد روح هم صدق مىكند و بلكه جدا شدنى نيست . ولى در اعتبار ديگر ( به شرط لا ) فقط جنبهء جسميت را ملاحظه مىكنيم و نظرمان محدود به همين جزء است . به اين اعتبار ، اين ماده است و صورت ( روح ) در مقابل آن است . پس اعتبار ماده و صورت اعتبار كثرت است و اعتبار جنس و فصل اعتبار وحدت . به اين دليل است كه جنس و فصل را با ماده و صورت يكى نمىگيرند و در عين حال مىگويند جنس از ماده اخذ شده است و فصل از صورت . بنابراين اگر كسى بگويد كه چگونه است كه جنس و ماده و نيز صورت و فصل يكى نيستند ، جواب مىدهيم كه جنس از همان چيزى اخذ شده است كه ماده اخذ شده ( چون ماده خودش يك ماهيت و از انواع جواهر است ) و فصل از همان چيزى انتزاع شده است كه صورت انتزاع شده است ، ولى آن چيزى كه مأخذ جنس است ، وقتى به‌طور لابشرط اعتبار شود يعنى وقتى به حالت وحدت و يگانگى و بدون .
هامش
( 1 ) . اينكه در مورد رابطهء روح و بدن به كبوتر و آشيانه مثال زده مىشود اينها تعبيرهاى شعرى است . كبوتر و آشيانه دو موجود جدا از يكديگر هستند و هيچ وحدت واقعى ميان آنها حكمفرما نيست . يكى از انحرافاتى كه در فلسفه پيدا شد و عكس العملهاى بدترى هم پيدا كرد ثنويت دكارت بود . فرض افلاطون هم در باب روح و بدن يك فرض ثنوى است . ارسطو مسئله را به شكل ماده و صورت در آورد و از ثنويت روح و بدن كاست . در فلسفهء صدرالمتألهين كه مسئلهء حركت جوهرى مطرح مىشود از ثنويت بيشتر كاسته مىشود و جنبهء وحدت بسيار تقويت مىشود . بر عكس در اروپا قضيه در جهت عكس حركت مىكند و از زمان دكارت باز مىگردند به ثنويتى از قبيل ثنويت افلاطون ، يعنى اصلًا روح براى خودش چيزى است و بدن هم براى خودش چيزى است ؛ مصلحت اقتضا كرده است كه روح و بدن چند صباحى در كنار يكديگر زندگى كنند ، مثل زن و شوهرى كه ميان آنها زوجيت اعتبارى برقرار است .