خارج مركب است از ماده و صورت ، و از نظر ذهنى مركب است از جنس و فصل .
بعد مىگويند جنس به ازاى ماده است و فصل به ازاى صورت ، يعنى جنس از ماده انتزاع شده است و فصل از صورت . ممكن است گفته شود كه اگر چنين است ديگر نيازى به دو اسم نيست ، به جاى ماده و صورت بگوييد جنس و فصل يا به جاى جنس و فصل بگوييد ماده و صورت . چرا مىگوييد آنچه كه در خارج مركب است ، از ماده و صورت مركب است اما به تحليل ذهنى از جنس و فصل مركب است ؟
وقتى مىگوييد جنس از ماده اخذ شده است ، پس وجود عينى جنس مىشود ماده ، و وجود ذهنى ماده مىشود جنس ؛ اختلاف فقط به ذهن و خارج است . اگر چنين است نوع هم به اعتبار وجود خارجىاش بايد نام ديگرى داشته باشد در حالى كه ندارد .
پاسخ مىدهند كه ماده و جنس و نيز صورت و فصل يكى نيستند . اگر مىگوييم مأخذ جنس همان ماده است نه معنايش اين است كه جنس صد در صد همان ماده ، و ماده همان جنس است ، بلكه مقصود اين است كه شىء واحد به اعتبارى ماده است و به اعتبارى جنس . پس اگر مىگوييم « مأخذ » جنس ، ماده است ، اين اشتباه رخ ندهد كه ماده از آن حيث كه ماده است مأخذ جنس است ، بلكه شىء واحد به اعتبارى ماده است و به اعتبارى جنس .
اعتبار به شرط لا و اعتبار لابشرط
اين اعتبارها چيست ؟ اعتبار به شرط لائيت و اعتبار لابشرطيت . توضيح اينكه گاهى يك شىء در خارج مركب است ، به اين نحو كه كثرت دارد بدون آنكه واقعاً وحدتى داشته باشد و اگر وحدت براى آن اعتبار كنيم اعتبارى خواهد بود . همچنين گاهى يك شىء ، در خارج وحدت دارد و اگر كثرت براى آن اعتبار كنيم اعتبارى خواهد بود . اما در خارج چيزهايى داريم كه « واحد فى عين الكثره » است و « كثير فى عين الوحده » است ؛ در عين اينكه كثير است واحد است و در عين اينكه واحد است كثير است . « واحد است » يعنى واقعاً وجود واحد و مصداق نوع واحد است و « كثير است » يعنى وجود خارجى آن ذى مراتب است . براى اينكه ذهن آن را كثير اعتبار كند منشأ انتزاع واقعى دارد نه اينكه ذهن فرض انياب اغوالى كند .
مثالهاى ديگرى هم دارد ولى بهترين مثالش كميات متصل است . به حكم اينكه