تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
وحدت اتصالى مساوى است با وحدت شخصى ، كميت متصل اگر واقعاً كميت متصل باشد يك وجود وحدانى دارد . اما اين وجود وحدانى به گونه‌اى است كه واقعاً قابليت انتزاع يك كثرت را دارد ، زيرا ذهن مىتواند آن را به دو قسمت تقسيم كند و باز هر قسمت را مىتواند تقسيم كند . اين تقسيم در خارج وجود ندارد و اين كميت متصل ، در خارج دو قسمت نشده است ولى به اين نحو است كه ذهن مىتواند براى آن تقسيماتى اعتبار كند . پس كم متصل ، هم واقعاً وحدت دارد و هم واقعاً كثرت دارد . « واقعاً كثرت دارد » يعنى به حيثى است كه ذهن مىتواند آن را تجزيه كند « 1 » . تركيب جسم از ماده و صورت چنين تركيبى است زيرا اين تركيب ، اتحادى است و يك جسم واقعاً يك وجود واحد است . در عين اينكه اين جسم واقعاً يك وجود واحد است عقل مىتواند از آن ، دو حيثيت واقعى انتزاع كند ، حيثيت قوه و حيثيت فعليت « 2 » . معنى به شرط لائيت و لابشرطيت در اينجا اين است كه ذهن ، در مورد امورى كه واقعاً وحدت دارند و نحوهء وجودشان به گونه‌اى است كه واقعاً قابليت انتزاع كثرت دارند دو گونه لحاظ دارد . يك لحاظ اين است كه يك شىء را همان‌طور كه واحد است مىبيند و لحاظ ديگر ، لحاظ تجزيه است . همچنان كه قبلًا گفتيم شيئى كه مركب از قوه و فعليت است چنين نيست كه در خارج نيمش قوه باشد و نيمش فعليت ، و در عالم اعيان صورت روى ماده را پوشانده و در درون صورت ماده وجود داشته باشد ( چنين ماده‌اى اصلًا خودش صورت و فعليت است ) بلكه اين شىء تماماً ماده است و تماماً ( بتمامه ) صورت است . « بتمامه » كه مىگوييم يعنى از جنبهء محسوس بودن نمىتوانيم آن را تجزيه كنيم ، ولى عقل مىتواند وجود اين شىء را به دو حيثيت تجزيه كند : حيثيت ماده و حيثيت صورت . اين دو حيثيت ، .
هامش
( 1 ) . البته چيزهايى هم هست كه واقعاً وحدت دارند ولى ذهن قادر نيست آنها را تجزيه كند كه مجردات از اين قبيل هستند . مثال ديگر نقطه است كه در خارج واقعاً واحد است ولى قابل تجزيه نيست ، و نيز خط از نظر عرْضى ، در خارج چنين حالتى دارد . ( 2 ) . البته يك مطلب در اينجا هست و آن اين است كه آيا جسم فقط بنا بر حركت جوهرى مىتواند مركب از ماده و صورت باشد و اين خصلت حركت است كه قوه و فعليت در جسم توأماً وجود دارد - كه ما خود هميشه همين را گفته‌ايم - يا اگر قائل به حركت جوهرى هم نشويم و جسم را ساكن بدانيم باز نحوهء وحدت جسم به گونه‌اى است كه هم واقعاً واحد است و هم واقعاً منشأ انتزاع اين كثرت است ؟ اين بحث را فعلًا مطرح نمىكنيم .