به هم بخورد ، درون انسان ، نفس ، قوهء حيات ( هرچه اسمش را مىخواهيد بگذاريد ) تلاش مىكند كه حالت اوليه را برگرداند . لهذا مىگويند طبيب به طبيعت كمك مىكند نه اينكه صحت را برمىگرداند ؛ صحت را خود طبيعت برمىگرداند .
بالاتر از آن - كه البته شاخهاى از اين مطلب است - اين است كه در طبيعتِ موجود زنده ، چيزى نهاده شده است كه نه تنها با حالتهاى انحرافى كه در موجود زنده پيدا مىشود مبارزه مىكند و موجود زنده را به حالت تعادل برمىگرداند ، بلكه احياناً اگر موجود زنده در محيطى قرار گيرد كه شرايط تغيير كرده باشد و آن تعادل سابق به درد نخورد و نياز به يك تعادل جديد باشد اين نيروى درونى تعادل جديدى به وجود مىآورد . مثلًا فرض كنيد در محيط فعلى ، بدن به بيست درصد آهن نياز دارد .
حال به محيطى وارد مىشود كه در آن به چهل درصد آهن احتياج دارد و به چهل درصد عنصر ديگر نيازمند است در حالى كه در محيط قبلى به بيست درصد آن نيازمند بود . در اين هنگام از درون فعاليت آغاز مىشود ، بدن اضافات را بيرون مىريزد و آهن به قدر كافى در خود جذب مىكند . آيا اين خودش بهترين دليل نيست بر اينكه در موجود زنده قوهاى كه « حاكم » بر عناصر مادى است وجود دارد ؟
البته هم حاكم است و هم محكوم ، چون نفس و بدن مؤثر در يكديگر هستند ولى اين قوه بيش از مقدارى كه متأثر باشد ، مؤثر است .
به هر حال همانطور كه حركات بر دو قسم است ، حركاتى كه جمادات دارند نيز بر دو قسم است : حركت اينى و حركت غير اينى . در خصوص حركات اينى نظر اين فلاسفه اين است كه طبيعت آن وقت حركت مىكند كه از آنچه كه ملايم ذات اوست خارج شده باشد و حركت براى برگشت به حالت اول به وجود مىآيد . مثلًا معتقدند كه سنگ از آن جهت به زمين مىافتد كه از حالت اصلى خودش خارج شده است .
اين بحث دامنه دارى است كه اگر ان شاء اللَّه به اواخر مباحث حركت رسيديم در آنجا آن را ادامه خواهيم داد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٩٠