تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
است « 3 » .
هامش
سؤال : در يك فرض فرموديد كه ارادهء امر مفارق منشأ اختلاف شده است و بعد دو شق كرديد كه اراده ممكن است به خاطر خاصيت جسم باشد و ممكن است جزافى باشد و هر دو را رد كرديد . . . استاد : شق اول را رد نكرديم . ما اين شق را كه منشأ اختصاص ارادهء مفارق به اين جسم ، و نه جسم ديگر ، خاصيت موجود در جسم باشد رد نكرديم . ادامهء سؤال : من منشأ را خاصيت جسم فرض نمىكنم بلكه منشأ را خود ارادهء موجود در امر مفارق فرض مىكنم و هيچ جزافى هم لازم نمىآيد زيرا اگر منشأ اختصاص ارادهء مفارق را ، به وجود آوردن يك نظام متقن در نظر بگيريم در اين حالت ارادهء خود آن موجود مفارق منشأ اختصاص شده بدون اينكه جزافى در كار باشد . ضمن اينكه روى خاصيت جسم نيز حساب نكرده‌ايم ، پس اشكالى پيش نمىآيد . استاد : ارادهء نظام متقن كه شما مىگوييد حرف درستى است ولى ارادهء نظام متقن در مفارق به معنى اين نيست كه اراده‌هاى متعدد به اشياء متعدد تعلق گرفته است . اگر مراد شما از ارادهء نظام متقن ارادهء واحد بر همهء اشياء است( وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ( قمر / 50 ) ) آن حرف درستى است . اما اگر مىخواهيد بگوييد كه ارادهء مفارق بر نظام متقن به معنى اراده‌هاى متعدد به عدد حركاتى است كه در عالم است اين امكان پذير نيست . اراده‌هاى متعدد و متنوع كه براى اين ، يك اراده هست و براى آن يك اراده و براى امر سوم يك ارادهء ديگر ، براى يك موجود ذى نفع يعنى يك موجود صاحب اراده كه در عين حال تعلقى به ماده و ماديات دارد و از قوه به فعل خارج مىشود متصور است . بحث ما دربارهء مفارق يعنى مجرد تام است كه تكثر اراده در آن فرض ندارد . فلاسفه گاهى مىگويند مجرد و مرادشان « نفس » مجرد است كه مجرد تام نيست ، بلكه يك موجود نيمه مجرد و نيمه مادى است ، مثل آنچه راجع به نفوس فلكيه معتقد بودند . حتى مىتوانيم براى كل عالم ، نفس قائل باشيم يا براى قسمتهاى مختلف عالم ، نفوس قائل باشيم . حساب نفوس حساب ديگرى است . قائل شدن به اراده‌هاى متعدد براى نفوس مانعى ندارد به اين معنا كه نمىتوانيم اين نظريه را نفى كنيم كه تمام عالم طبيعت يا قسمتى از عالم طبيعت به منزلهء تمام يا جزء يك موجودى است كه به منزلهء بدن است براى نفس . ما اين را نمىتوانيم نفى كنيم ؛ چه مىدانيم ؟ مگر آن سلولى كه در پوست بدن ما هست مىداند كه عضو يك اندام بزرگترى است ؟ مگر آن سلولى كه در خون بدن ما هست كه از ما و شما كارش را خيلى دقيقتر انجام مىدهد مىداند كه جزء نظامى به نام « جهاز دم » است و خود اين جهاز دموى جزء يك نظام ديگرى است به نام بدن و خود اين بدن جزء يك شخصيتى است به نام يك فرد از انسان و همهء اين انسانها جزء يك جامعهء انسانى هستند ؟ آن سلول كه اين را نمىداند . از كجا كه اساساً ما خودمان عضو يك اندام نباشيم و نمىدانيم ؟ . شما تصورتان از آن موجود مفارق مانند تصور از نفس كلى است . ما بايد ملائكه‌اى را كه در قرآن در آياتى مانند« فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً( نازعات / 5 ) » يا« فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً( ذاريات / 4 ) » از آنها ياد شده از قبيل نفوس بدانيم . آنها مىتوانند اراده‌هاى جزئى هم داشته باشند . هيچ مانعى ندارد كه از طرف آن موجوداتى كه داراى نفوس هستند نسبت به من ارادهء خاصى پيدا شود . ما در اين زمينه شواهد و دلايل زيادى داريم . مثلًا آنجا كه در دعاى صحيفه حضرت زين العابدين عليه السلام به درگاه خدا عرض مىكند كه خدايا من دعا مىكنم كه اين زمين تو و آسمان تو و همهء اينها مأمور شوند كار من را انجام دهند ، چنين چيزى است . ( 3 ) . سؤال : به هرحال ممكن است اتفاق دائمى باشد . استاد : چنين چيزى امكان ندارد . در محل خودش اثبات شده است كه اتفاق اصلًا محال است ، هر اتفاقى بالاخره به يك ضرورت باز مىگردد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 187 | مرتضى مطهرى