خودش عدمى است ، اين « نيستى » هم عدمى است ، پس دو نقيض را رفع كردهايم .
امكان عدمى است پس خودش رفع است ، همين عدمى را هم ما رفع كردهايم پس شده است رفع نقيضين . اين هم دليل دوم اينها ، گرچه حرف خيلى بىسر و تهى است .
دليل سوم
گفتهاند اگر اينها ( وجوب و امكان و امتناع ) امور اعتبارى باشند لازم مىآيد وجوب واجب الوجود هم اعتبارى باشد . معنى اينكه وجوب واجب الوجود اعتبارى است اين است كه به اعتبار عقل ما بستگى دارد ؛ اگر ما تعقل كنيم واجب الوجود را آن وقت واجب است ، اما اگر در ذهن ما نيايد و ما تعقل نكنيم و اعتبار وجوب براى او نكنيم او ديگر واجب الوجود نيست . پس واجب الوجود بودن او بستگى دارد به اينكه ما اعتبار وجوب كنيم . ( نظير ارزشهاى اگزيستانسيا ليستى مىشود كه ارزش خودش واقعيتى ندارد ، من به آن اعطاى ارزش مىكنم ) . پس واجب الوجود در ذات خودش وجوب ندارد ، ما به آن اعطاى وجوب مىكنيم ، ما براى او اعتبار وجوب مىكنيم كه اگر اعتبار ما نبود او واجب الوجود نبود .
ادلهء قائلين به عينى بودن مواد ثلاث را گفتيم . جواب همهء اينها واضح است . ما از اشكال سومشان شروع مىكنيم ( بر خلاف ترتيبى كه گفته شد ) .
پاسخ اشكال سوم
اما راجع به واجب الوجود . اينها گويى اشتباه كردهاند ميان آن اعتبارىِ قراردادى عقلايى كه در عالم عين هيچ منشأ انتزاعى ندارد و همه چيزش بستگى دارد به فرض فارض و قرارداد قراردادكننده ، و آن اعتبارىِ انتزاعى كه در عالم عين منشأ انتزاع دارد . در اعتبار به معنى قرارداد عقلايى ، قراردادكنندگان بر طبق يك مصلحتى و بر طبق يك غايت قرارداد مىبندند كه فلان قانون را معتبر بدانند و محترم بشمارند ، مثل اعتبار مالكيت كه يك قرارداد اجتماعى است و جامعه آن را اعتبار كرده است . اگر جامعه به حسب قرارداد مالكيت من را نسبت به اين تسبيح