است ضارب نيست مطلقاً . يك وقت مىگوييد : « زيد ليس بضارب فى الدار » . زيد ضاربِ در خانه نيست . اگر بگوييد « زيد فى الدار » ، « فى الدار » قيد موضوع مىشود كه مىگوييد زيدى كه الآن در خانه است هيچ گاه ضارب نيست نه در خانه و نه در غير خانه ، چون زيد در خانه ، زيد بيرون از خانه هم هست . وقتى مىگوييد « زيد فى الدار » ، « فى الدار » فقط معرِّف موضوع مىشود ، بعد مىگوييد اين زيد كه در خانه است اصلًا ضارب نيست يعنى نه در خانه و نه غير خانه ، در عمرش ضارب نبوده ، در هيچ جا ضارب نيست . يك وقت هم مىگوييد : زيد « ضارب فى الدار » نيست . اگر گفته شود من ديروز ديدم كه زيد كسى را مىزد ؛ مىگوييد : من گفتم ضارب فى الدار نيست نه اينكه ضارب در غيردار هم نيست . پس آنچه كه نفى كردهايد ضرب مطلق نيست ، ضرب دردار را از او نفى كردهايد ، مقيد را نفى كردهايد . پس فرق است بين اينكه شما نفى كنيد و « نفى » شما مقيد باشد ، و نفى كنيد و نفى مطلق كرده باشيد و « منفى » شما مقيد باشد « 1 » .
هامش
( 1 ) . - استاد ! در هر حال اين را قيد موضوع بگيريم يا محمول ، عدمش را هم همين جور اثبات و يا نفى مىكنيد ؟
استاد : عدمش هم همينطور است . وجود و عدم از اين حيث فرق نمىكند ؛ عمده اين است كه وجود و عدم را بهطور مقيد نفى كنيم يا بهطور مطلق نفى كنيم .
- اگر اين گونه باشد تناقض در مطلق و مقيد است .
استاد : بله ، تناقض درمطلق و مقيد است .
- استاد ! از اين ديدى كه شما نگاه مىكنيد ، ماهيت بر وجود مقدم مىشود .
استاد : نه ، مقدم نمىشود .
- مثلًا در « انسان انسان است » به نظر مىرسد اين فقط تكرار موضوع است ، هيچ چيزى از اين مجموعه اثبات نمىشود .
استاد : مىدانم ، شما يك وقت بحث از مفيد بودن يك حمل مىكنيد و يك وقت بحث از صادق بودن آن . اين ، دو مسأله است . آيا « انسان انسان است » صادق است يا نه ، يك مطلب است ، و آيا مفيد است يا مفيد نيست ، مطلب ديگر است . اگر بگوييد مفيد نيست ، خوب بله نيست . اگر بگوييد صادق نيست معنايش اين است كه نقيض آن صادق است ، در اين صورت « الانسان ليس به انسان » صادق است ، « انسان انسان نيست » صادق است .
پس صادق بودن غير از مفيد بودن است .
- من مىخواستم اين سؤال را از جهت ديگرى مطرح كنم : اين قضيه بديهى نيست ؟ يا به معناى ديگر تحليلى نيست ؟ .
استاد : بديهى باشد . هم تحليلى است و هم بديهى . الآن به آن كارى نداريم . ما مىخواهيم برسيم به مطلبى كه به قول شما قضيهء تحليلى است . آنجا كه ما قضيه را تحليلى اعتبار مىكنيم ، غير از خود ذات و اجزاء ذات هيچ چيزى قابل تحليل نيست .
شما به اين تعبير مىتوانيد بگوييد : در مرحلهء تحليل ماهيت ، غير از خود ذات و اجزاء ذات هيچ چيزى بر آن صادق نيست . ما مىگوييم : « الف موجود است » . اين دو گونه مىتواند صادق باشد : يكى اينكه الف يك ذاتى است و وجود معناى ديگرى ؛ اين الف كه يك ذات است وجود بر آن عارض شده و براى آن حاصل شده است . ديگر اينكه وقتى مىگوييم « الف موجود است » يعنى الف عين موجوديت است ، الف يعنى موجوديت . يك وقت مىگوييم الف ذاتى است كه ممكن است موجود باشد ممكن است معدوم باشد ولى الآن مىگوييم موجود است و [ زمان ديگر ] مىگوييم معدوم است . انسان يك شيئى است ؛ انسان يا موجود است يا معدوم ؛ براى انسان امكان موجوديت هست و امكان معدوميت هم هست . پس انسان چيزى است ، موجوديت چيز ديگر و معدوميت چيز ديگر ، آن وقت يا موجود است يا معدوم . و يك وقت مىگوييم انسان يعنى موجوديت ؛ اگر انسان عين موجوديت است ديگر معدوميت امكان صدق ندارد و اگر بگوييم انسان عين معدوميت است ديگر موجوديت امكان ندارد كه برايش صادق باشد .