اول مقصود را بگوييم كه چيست ، بعد وارد مطلب ديگرى بشويم كه اين شعر بيان آن مطلب است .
اين مطلب در واقع باز بيان اعتبارات ذهن است ؛ يعنى ما داريم چيزى را بيان مىكنيم كه در حقيقت به تحليلهاى ذهنى مربوط مىشود نه به جنبههاى عينى ، و آن اينكه مىگويند ماهيت از آن جهت كه خودش خودش است ، از آن حيث كه خودش خودش است ، جز خودش چيز ديگرى نيست ، يعنى هرچه جز خودش از آن سلب مىشود .
يك ذات ممكن است هزاران حكم برايش صادق باشد . مثلًا خيلى چيزها بر انسان صادق است ، از جنسها و فصلها كه مقوم ذاتند ، و از چيزهايى كه از لوازم ذاتش هستند مثل امكان ، و از وجود كه عارض او مىشود و از وحدت يا كثرت ، و از عدم كه بر او حمل مىشود و از احكام وجود كه بر او بار مىشود ؛ مانند اينكه انسان خندان است ؛ انسان مثلًا يك ميليون سال است كه روى زمين است . براى يك ذات و يك ماهيت ممكن است هزاران حكم بار شود ، هزارها صفت بار شود ؛ ولى اينها احكام ماهيتند نه از آن جهت كه ماهيت خودش خودش است ؛ از آن حيث كه ماهيت خودش خودش است جز خودش هيچ چيز بر آن حمل نمىشود . پس اينجا مسألهء « حيثيت » مطرح است . اين مسألهء حيثيت كه در اصطلاحات فلسفى و اصولى زياد گفته مىشود بايد درست شكافته شود .
معناى « حيثيت »
وقتى مىگوييم « حيثيت » يعنى يك چيز ممكن است چند جنبه داشته باشد ولو اينكه اين جنبهها ، جنبههايى باشد كه ذهن با تحليل به دست مىآورد . وقتى مىگوييم اين شىء از اين حيث چنين است ، يعنى از اين جنبهء خاص ؛ به ساير جنبه هايش كارى نداريم . مثلًا ما مىگوييم انسان موجودى قابل رشد و نمو است .
آيا انسان از آن جهت كه انسان است يعنى حيوان ناطق است و از آن جهت كه داراى عقل و شعور است اين حكم را دارد ؟ مىگوييد نه . آيا از آن جهت كه حيوانى از حيوانات است رشد و نمو دارد ؟ نه . آيا از آن جهت كه تركيبى از عناصر است رشد و نمو دارد ؟ نه . پس از چه جهت رشد و نمو دارد ؟ از آن جهت كه جسم خاصى است