وجود ذهنى است . پس آن « ماهيت من حيث هى » كه موجود نيست كجاست ؟ .
بله ، اگر ما آن حرف نامربوط را دربارهء ماهيت بزنيم و براى ماهيت يك تقررى در ماوراى ذهن و ماوراى خارج فرض كنيم و بگوييم ماهيت در ماوراى ذهن و خارج تقررى دارد كه اگر ذهن و خارج هم نباشد ماهيت تقررى براى خودش دارد ، اين حرف موهوم است . ماوراء خارج و ماوراء ذهن ماهيتى نيست . اينكه ذهن ماهيت را از وجود تفكيك مىكند و مىگويد « ماهيت از آن حيث كه خودش خودش است موجود نيست » اين تفكيك يك نوع تجريد اعتبارى است ؛ تجريد به اين معنا كه ذهن اين قدرت را دارد كه ماهيت را ببيند و وجود ماهيت را در ذهن نبيند ؛ ولى « نبيند » نه اينكه « وجود ندارد » . در همان حالى كه شما ماهيت را مىبينيد و مىگوييد اين ماهيت نه موجود است نه معدوم ، وجود در مرتبهء ذاتش نيست ، عدم هم در مرتبهء ذاتش نيست ، در عين حال همان مرتبهء ذاتْ خودش مرتبهاى از مراتب وجود است . به همين جهت نبايد گفت ماهيت از آن حيث كه ماهيت است موجود نيست مطلقاً ؛ بلكه بايد گفت ماهيت ، موجودِ در مرتبهء ذات نيست ، موجود من حيث هى نيست ؛ هميشه ماهيت يا در خارج موجود است يا در ذهن ، ولى چه در ذهن موجود باشد و چه در خارج ، موجوديت من حيث هى ندارد يعنى موجوديتى كه عين ذات ماهيت باشد ندارد ، نه اينكه موجوديت ندارد . اين است كه گفتهاند :
وَقَدِّمَنْ سَلْباً عَلَى الْحَيْثِيَّة * حَتّى يَعُمَّ عارِضَ الْمَهِيَّة
دو نوع محمول براى ماهيت
براى روشن شدنِ « حتى يعمّ عارض المهية » مطلبى را عرض كنيم :
ماهيت دو نوع عارض دارد ، دو نوع محمول دارد : يك دسته محمولهايى كه موضوع آن محمولها خودش است قطع نظر از وجود ؛ يعنى وجود جزء موضوع نيست ، شرط موضوع نيست ؛ و دستهء ديگر محمولهايى كه در واقع محمول ماهيت نيستند ، عوارض وجود هستند ؛ يعنى محمولِ ماهيت مىشوند به شرط اينكه ماهيت وجود داشته باشد . همان مفاد قضاياى ثُنائى و ثُلاثى است كه قبلًا گفتيم . مثلًا اگر بگوييم « انسان موجود است » در اينجا انسان كه ماهيت است موضوع واقع شده و وجود محمول . در اينجا عارض ماهيت چيست ؟ وجود . معروض چيست ؟ ماهيت