تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣
كه به آن اعتبار جسمِ زنده است ( اعم از گياه و حيوان ) . پس از آن جهت كه جسم زنده است نمو مىكند ، نه از آن جهت كه جسم است يا تركيبى از عناصر است و يا حيوان حساس است و حس و اراده دارد ، نه از آن حيث كه تعقل و تفكر دارد ، بلكه از آن جهت كه زنده است . اين معناى حيثيت است . وقتى كه ذهن اشياء را اعتبار مىكند يكى از اعتباراتش اين است كه يك ذات را از آن جهت اعتبار مىكند كه ذات ، ذات است ؛ يعنى غير از ذات هيچ چيز ديگر را اعتبار نمىكند ، فقط خود ذات را لحاظ مىكند . آيا اگر ما يك ذات و ماهيتى را از آن جهت كه خودش خودش است اعتبار كنيم ، از آن حيث استحقاق حمل چيزى را بر خودش غير از ذاتياتش دارد يا ندارد ؟ ندارد . اگر ما به ماهيتى نظر كنيم از آن حيث كه خودش است و فقط خودش را در نظر بگيريم و ماوراء خودش را در نظر نگيريم ، در آن مرحله استحقاق حمل هيچ چيزى را ندارد الّا خودش ، و ذاتياتش ( جنس و فصلش ) ؛ عين خودش بر خودش تكرار مىشود . انسان به عنوان يك ماهيت از آن جهت كه انسان است فقط انسان است . اگر انسان را در نظر بگيريم ، از آن جهت كه انسان انسان است ، فقط انسان است ، حيوان است ، ناطق است و هيچ معناى ديگرى در اين مرتبه بر او حمل نمىشود حتى وجود و حتى وحدت و امثال اينها . آيا مقصود حكما از اينكه مىگويند : « الماهية من حيث هى ليست الّا هى ، ليست بموجودة و ليست بمعدومة » ارتفاع نقيضين است ؟ آيا « نه واحد است و نه كثير » [ ارتفاع نقيضين است ] ؟ ( اينها اگر نقيضين هم نباشند شبيه نقيضين هستند . تقابل واحد و كثير محل بحث است ؛ به هر حال متقابلينى هستند كه ارتفاعشان نشايد ) .

آيا مرتبهء ماهيت رفع نقيضين است ؟

انسان از آن جهت كه انسان است نه موجود است نه معدوم ، نه واحد است و نه كثير ؛ تا چه رسد به ساير صفات كه آيا خندان است يا خندان نيست ؟ نه ، نه خندان است و نه خندان نيست . اگر اشكال شود كه چنين چيزى چطور ممكن است كه اگر انسان را از آن جهت كه انسان است در نظر بگيريم هيچ چيزى غير از خودش بر او حمل نمىشود ، نه موجود است نه معدوم ؛ اينكه نه موجود است نه معدوم كه ارتفاع