پيدا مىشود ، آنگاه عكس العملى به نام « تك سرفه » پيدا مىشود . پس در جريان عينى ، قضيه از ميكرب شروع مىشود ، به آن عفونت مىرسد و از آن عفونت به اين عارضهء تك سرفه مىرسيم . ولى در جريان كشف ، قضيه از آن طرف شروع مىشود .
اول تك سرفه مشاهده مىشود ، از آنجا كشف مىكند عفونت ريه را ، و از عفونت ريه كشف مىكند كه ميكربى وارد ريه شده است . اينطور نيست كه هميشه به همان ترتيبى كه جريان عينى پيدا شده است جريان ذهنى پيدا شود . جريانهاى ذهنى احياناً از جهت معكوس مىآيد ولى در عين حال شناخت ، شناخت عينى است ؛ يعنى ذهن كه از اين مسير معكوس مىآيد نمىگويد : پس تك سرفه علت است و عفونت معلول و آن ميكرب معلولِ معلول ، بلكه ذهن حكم مىكند كه همان ميكرب علت است و عفونت معلول آن و تك سرفه معلول معلول . طرز انتقال و كشف ذهن به آن ترتيب است كه گفتيم .
آنچه كه فلسفهء هگل را از ديگر فلسفهها ممتاز مىكند اين است كه وى مىگفت :
معقول و محسوس ، عين و ذهن عيناً يك جريان را دارند ، عيناً يك جور عمل مىكنند ، بلكه ذهن و عين اصلًا دو چيز نيستند . اين غلط است كه گفتهاند ذهن يك چيز است و عين چيز ديگر ، بلكه تكامل جهان تكامل علم است و تكامل علم تكامل فلسفه است و همانطور كه ذهن هميشه از راه دليل حركت مىكند عالم عين هم از راه دليل وارد مىشود ؛ يعنى اصلًا طرز عملكرد جهان هم همان طرز عملكرد ذهن است ؛ همانطور كه ذهن استدلال مىكند ، عين دارد استدلال مىكند « 1 » .
هامش
( 1 ) . - بر مبناى خودش كه جهان را يك ذهنى بگيريم كه اين قابل انتقاد نيست .
استاد : نه ، جهان را ذهنى نمىگيرد . اين اشتباه است كه بگوييم جهان را ذهنى مىگيرد .
هگل را نه مىشود ايده آليست دانست و ذهنى ، و نه مىتوان عينى دانست ، هيچيك از اينها نيست . از هر ذهنىاى ذهنىتر است و از هر عينىاى هم عينىتر است .
- « ذهنى » به معناى اينكه به اصطلاح خودشان مىگويند ايده آليسم ابژكتيو ، و ذهن در اينجا مثل علم بارى است .
استاد : نه ، اشتباه است . اصلًا حرف او را درك نكردهاند كه چيست . مسأله اينطور نيست .
او اساساً ديوار ميان ذهن و عين را برداشته است .
- همين مىشود ديگر ؛ اين جهان هم مثل يك ذهن ، يك ذهنى است .
استاد : خير ، ذهن مثل جهان است ؛ چرا بگوييد جهان مثل ذهن است ؟ .
- اصلًا هر دو يكىاند .
استاد : بله ، هر دو يكىاند ، ولى اينطور نيست كه جهان شد مثل ذهن ؛ اين حرفها نيست .
اساساً ديوار ميان ذهن و عين را برداشته است . جهان نه ذهن است نه عين . آنطور كه ديگران گفتهاند ذهن ، اصلًا ذهنى وجود ندارد ؛ آنطور كه ديگران گفتهاند عين ، اصلًا عينى وجود ندارد ، چون ذهن و عين در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند . تا ذهن و عين در مقابل يكديگر قرار نگيرند نمىشود يك فلسفه را گفت عين گراست يا ذهن گرا . يك فلسفهاى كه آمده است اصلًا ديوار ميان ذهن و عين را برداشته است چيزى منحصر به خودش است . باطل است ، ولى بالاخره منحصر به خودش است . اين را نمىشود گفت اينطور است يا آنطور ؛ هيچيك از اينها نيست . از اول ، از همين مقسم ذهن و عين و تمام حرفهاى ديگر براساس دوگانگى ذهن و عين است . وقتى كه دوگانگى وجود نداشت ديگر اين حرفها مطرح نيست كه آيا ذهن گراست يا عين گرا ؟ اصلًا ذهن و عين برايش مطرح نيست .