هامش
استاد : بسيار خوب ، عين است ؛ آن وقت مسألهء حركت و تضاد ديگر از كجاست ؟ چرا اين را از هگل مىپذيرند ؟ هگل چون بر مبناى دليل مىگفت ، مىخواست حركت را از تضاد انتزاع كند . شما مىخواهيد از راه عليت وارد شويد . با منطق عليت سازگار نيست . اگر از راه منطق عليت وارد شويد برگشتهايد به حرفهاى دوهزار سال پيش .
- منطق عليت به اين صورت كه عرض مىشود : چون هگل مىگفت ذهن و عين يكى است بنابراين وقتى من استدلال مىكنم كه مثلًا از هستى و نيستى حركت به وجود مىآيد ، در واقع هم همين است يعنى جريان جهان هم از همين قرار است . حالا شما اسم بيرون را بگذاريد « علت » و اسم داخل ذهن را بگذاريد « دليل » . ماديها هم برمىگردند و مىگويند : هگل مىگفت همهاش ذهن است ؛ ما مىگوييم همهاش عين است ، ذهن هم عين است .
حالا شما در اين ذهنى كه در واقع ذهن نيست و عين است مىآييد اينطور فرض مىكنيد كه از تضاد حركت ناشى مىشود و چون اين همان عين خارجى است پس در واقع همان است .
استاد : اينكه نمىشود . به اصلش توجه نكرديد . هگل كه نگفت از تضاد حركت ناشى مىشود .
- آخر فرق « ناشى » با « استنتاج » چيست ؟ .
استاد : فرقش اين است كه او مىگفت عالم عين همانطور عمل مىكند كه عالم ذهن عمل مىكند ؛ ذهن و عين يكى است ؛ يعنى اگر مثلًا ما حركت را تحليل كنيم ، به تضادها ( دو تا ضد ) منتهى مىشود . اگر هستى و نيستى را - كه دو امر متضاد ( به قول او ) هستند - در عالم ذهن با يكديگر تركيب كنيد از اين تركيب « شدن » در مىآيد . ديگر مسأله اين نيست كه حركت ناشى از هستى و نيستى است ؛ مىگفت حركت يعنى همان هستى و نيستى .
- ما اصرار نداريم بگوييم « ناشى » است .
استاد : شما مسألهء عليت را مىگوييد .
- در مرحلهء تصور اينطور است ؛ در وجود خارجى . . .
استاد : مسأله تصور نيست ؛ مسأله اين است كه ارسطو آمده از راه محرك اول وارد شده است . حرفش اين بوده كه هر حركتى احتياج به محرك دارد . محرك يا متحرك است يا ثابت . اگر آن متحرك ، طبيعى باشد يعنى خودش جزء طبيعت باشد ، به حكم آنكه جزء طبيعت است بايد متغير باشد ، پس خود آن باز علت محركى مىخواهد . تمام حركات طبيعت در نهايت امر بايد منتهى شود به يك محرك غيرمتحرك .
اما آقايان آمدهاند و گفتهاند : نه ، ما مطابق حرف هگل جواب ارسطو را داديم . نمىگويند كه ما مىگوييم حركت به محرك احتياج دارد ، [ تا ما بگوييم مطابق حرف هگل ] حركت به محرك احتياج ندارد . اگر حرف هگل را مىگفتند ، مىگفتند اصلًا حركت يعنى همان هستى و نيستى ؛ تركيب اينها خود به خود يعنى حركت . اين را كه نمىگويند ؛ مسألهء عليت را قبول مىكنند ، حركت را قبول مىكنند ، محرك را قبول مىكنند ، نيرو را قبول مىكنند و . . . بعد مىگويند تضاد « علت » حركت است . اينجاست كه دوباره گير مىافتند ، يعنى همان حرفهاى دوهزار سال پيش دوباره شروع مىشود .
خود تضاد كه شما مىگوييد ، چيست ؟ تضاد يك معقول ثانى است ، انتزاع ذهن است .
برخورد و جنگ دو قوه در خارج را مىگوييم « تضاد » . پس بايد دو نيرويى كه در دو جهت مختلف عمل مىكنند وجود داشته باشند تا اينها صفت تضاد را پيدا كنند . خود تضاد يك مفهوم انتزاعى است مثل زوجيت و فرديت ، و منشأ انتزاع دارد ولى خودش يك عينيت نيست . حال وقتى تضاد يك عينيت ندارد ، برويم سراغ قوههاى متضاد : اين قوه مىخواهد اين شىء را به اين طرف ببرد و آن قوه به آن طرف ؛ يا اين قوه مىخواهد اين شىء را نگه دارد و آن قوه مىخواهد آن را به حركت درآورد . باز مسألهء حركت و مسألهء قوهها آمد ؛ باز همان حرفها مىآيد كه آيا در طبيعت ، قوهها و نيروها وضع ثابت دارند يا وضع متغير ؟ اگر ما اصل ديگر ارسطو را قبول كرديم كه « آنچه به طبيعت و زمان و مكان تعلق دارد نمىتواند ثابت مطلق باشد بلكه بايد به نحوى از انحاء متغير باشد و اگر متغير باشد پس علت مىخواهد » حرف باز برگشت به حالت اول . وقتى اساس فلسفى هگل را قبول نكرديم و دوباره به قانون عليت در طبيعت برگشتيم ، مسألهء حركت و تضاد به همان حرفهاى اول برمىگردد و يك قدم هم جلو نيامده است . اين حرفها فقط با مبناى حرفهاى هگل درست است . [ به آنها مىگوييم ] اگر آن مبنا را - كه نه ما قبول داريم و نه شما بپذيريم ، حركت از تضاد انتزاع مىشود ؛ چون از نظر هگل اين حرف درست نيست كه بگوييم يك امر انتزاعى است ؛ انتزاع يعنى چه ؟ ! همين قدر كه گفتيد مال ذهن يعنى مال عين ؛ امر انتزاعى ديگر معنى ندارد ؛ هرچه انتزاعى است عينى است و هرچه عينى است انتزاعى است . همين قدر كه گفتيد حركت استنتاج مىشود از تضاد ، قضيه حل شده است . ولى وقتى آن حرفهاى هگل باطل شناخته شده است اين حرفها هم به طريق اولى باطل شناخته شده است و ديگر چيزى در كار نيست .