هامش
« شدن » قابل تصور است . بنابراين در خود « شدن » حتى زمان هم نيست ؛ ممكن است در « آن » هم قضيه صورت بگيرد و انجام بشود . مثلًا در انقلابهاى دفعى اينچنين است ؛ يعنى تصورش ممكن است كه يك شىء آناً شىء ديگر بشود ؛ زمانى هم در كار نيست ؛ يعنى در « آن » اين شىء آن شىء ديگر مىشود نه در زمان . البته اين « شدن » به اصطلاح معمولىِ امروز ماست كه وجود تدريجى را « شدن » مىناميم .
- در واقع حركت است .
استاد : بله ، همان حركت است ، و الّا در « شدن » به آن معنايى كه در تعريف قوه و فعليت عرض مىكنيم هيچ ضرورتى ندارد كه ما زمان و تدريج را درنظر بگيريم ولهذا ارسطو مىگفت قوه و فعل بر دو قسم است : قوه و فعل دفعى ، قوه و فعل تدريجى . قوه و فعل دفعى آنجاست كه تبديل قوه به فعليت زمان نمىخواهد ( كه او آن را « كون و فساد » مىناميد ) و قوه و فعل تدريجى آنجاست كه زمان مىخواهد .
- آيا حكماى ما از قبيل ملاصدرا به قوه و فعل دفعى قائل هستند ؟ .
استاد : نه ، قبول ندارند ، نه از باب اينكه اصلًا در مفهوم تبديل قوه به فعليت مفهوم « زمان » خوابيده است ، بلكه چون به دليل ديگر محال است .
- يعنى مىفرماييد چون تصورش ممكن بود او آمد اين تقسيم را كرد .
استاد : بله .
- شما اين بحث قوه و فعل را كه مجدداً در باب « قوه و فعل » مطرح خواهيد كرد ؟ .
استاد : نه ، اينجا ديگر بحث نمىكنيم ، چون حاجى در اينجا راجع به آن بحث نكرده است .
بحث حركت را كه ديگران در باب « قوه و فعل » مطرح كردهاند حاجى در « طبيعيات » مطرح كرده است و در اينجا فقط چند اصطلاح گفته و رد شده است .
- يعنى شما در اين درس بحث قوه و فعل را مطرح نمىكنيد ؟ .
استاد : اينجا در منظومه ديگر مطرح نمىكنيم مگر اينكه بخواهيم برويم در طبيعيات شرح منظومه و بحث حركت را مطرح كنيم ، و الّا اگر بخواهيم ترتيب اين كتاب را رعايت كنيم نه ؛ و فعلًا بحثش لزومى هم ندارد .
- اينكه شما فرموديد در مورد زمان اجزاء متقدم نسبت به اجزاء متأخر ، قوه و حامل شدن آن آينده است ، ميان قوه و فعلى كه در اينجا مىگوييم با قوه و فعلى كه در مورد اجسام طبيعى و مادى درنظر مىگيريم يك فرقى هست به اين صورت كه يك هستهء سيب كه قوهء درخت سيب شدن در آن هست در واقع خودش بالذات متحول مىشود به درخت سيب ؛ ولى در مورد زمان بايد گفت كه اجزاء زمان به صورت حلقات زنجير هستند كه كنار هم قرار مىگيرند و متحول به هم نمىشوند .
استاد : خير ، اجزاء زمان هم متحول است ؛ در اينجا هم تحول وجود دارد ، منتها زمان خود تحول است . در نهايت امر همهء اينها به يك جا برمىگردد ؛ يعنى اگر زمان را تحليل كنيم با حركت يكى از آب درمىآيد ؛ بعد حركت را تحليل مىكنيم در نهايت امر با متحركها يكى از آب درمىآيد . ولى در ابتدا ذهن اين كثرت را ايجاد مىكند كه زمان را از حركت