تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
كه ظرفيت بالقوه‌اىاش بيشتر است مقدم است بر آن كه ظرفيت بالقوه‌اىاش كمتر است ؛ يعنى ديروز بالقوهء آينده است ، امروز هم بالقوهء آينده است ، اما ديروز كه بالقوهء آينده است آن آينده‌اى كه او بالقوهء آن است « امروز » هم جزء آن بالقوه‌هاست ، ولى امروز كه بالقوهء آينده است بالقوهء آيندهء منهاى خودش است ، چون خودش به فعليت رسيده است . اين هم ملاك تقدم و تأخر در باب زمان بود كه بيان كرديم « 1 » .
هامش
( 1 ) . - آيا اينجا درواقع ارجاع مجهولى به مجهول ديگر نيست ؟ وقتى ما مىگوييم ملاك تقدم و تأخر زمانى قوه و فعل است آيا نسبت به اين مفهوم روشنتر مىشويم ؟ . استاد : بله ، البته كه روشنتر مىشويم . وقتى كه ما رابطهء شيئى با شىء ديگر را درنظر بگيريم چند حالت متصور است ( كم كم وارد بحث قوه و فعل مىشويم كه اتفاقاً بحث بعدى ما دربارهء قوه و فعل است اگرچه حاجى بحث قوه و فعل را در اينجا خيلى بالاجمال و به‌طور مختصر گذرانده است ) : يكى اينكه : امكان اينكه الف ب بشود يا ب الف بشود وجود ندارد ؛ نه الف ب مىشود و نه ب الف مىشود . ديگر اينكه : در الف امكان ب شدن هست ؛ يعنى الف مىتواند ب بشود ، مىپذيرد كه ب بشود . پس الآن الف ب را ندارد ، يعنى الآن بالفعل ب نيست ، ولى مىشود كه ب بشود . مثلًا الف ج نيست و ج هم نمىشود ؛ اما در اينجا الف ب نيست ولى ب مىشود ، به سوى ب شدن است ؛ و به عبارت ديگر امكان ب شدن در آن هست . اين مىشود قوه و فعليت . ما طبق اين بيانى كه ذكر كرديم اصلًا به زمان هم كارى نداريم . آنگاه در اين رابطهء قوه و فعليت - كه شيئى امكانِ شدن شىء ديگر در آن هست و به تعبير ديگر اين شىء ظرفيت اين را كه شىء ديگر بشود ( ولى هنوز نشده است ) در خودش دارد - وقتى كه دو شىء ظرفيت آن آينده را دارند ولى يكى ظرفيت آن آينده را بيشتر دارد و يكى كمتر ، اولى را كه ظرفيت آن آينده را بيشتر دارد « متقدم » مىناميم و دومى را « متأخر » . هر گذشته‌اى ظرفيت بالقوه‌اش نسبت به آينده بيشتر است و هر آينده‌اى ظرفيت بالقوه‌اش نسبت به آيندهء خودش از آن گذشتهء خودش كمتر است . - بنده منظورم اين است كه وقتى ما مىگوييم « الف ب بشود » در واقع « شدن » را جزء لازم تعريف قوه و فعل آورده‌ايم ؛ آن وقت در همين « شدن » آيا زمان ، تحليلى نيست ؟ . استاد : نه ، نيست . گاهى نظير اين حالت در تعاريف پيش مىآيد و [ اشكال مىكنند ] كه اگر فلان كلمه را بشكافيم آخرش خود آن « معرَّف » از آن به دست مىآيد . جواب مىدهند كه واقعاً اين‌طور نيست . اينچنين نيست كه مثلًا وقتى بخواهيم « شدن » را تصور كنيم لازم باشد كه اول زمان را به تفصيل تصور كنيم . گو اينكه مفهوم زمان از آن جدا شدنى نيست ولى لزومى ندارد كه ما زمان را تصور كنيم تا بعد « شدن » را بتوانيم تصور كنيم . اگر فرض كنيد زمانى هم در كار نباشد ( گو اينكه محال است نباشد ) باز