بعد از اينجاست ؛ يعنى در بعد مكانى ميان ابعاض و اجزائش هيچ رابطهء قبليت و بعديت وجود ندارد ، و در بعد زمانى نوعى قبليت و بعديت يا تقدم و تأخر ميان اجزائش وجود دارد كه به هيچ وجه اعتبارى نيست ؛ يعنى در اختيار ما نيست و نمىتوانيم آن را عوض كنيم ؛ نمىگوييم كه تا حالا گذشتگان اينطور حساب مىكردند كه مثلًا زمان پيغمبر ( ص ) بر زمان ما مقدم بوده است ؛ و اين امرى قراردادى است ؛ ما حالا اين را برعكس مىكنيم و مىگوييم زمان ما مقدم بر زمان پيغمبر ( ص ) و زمان پيغمبر ( ص ) بعد از زمان ماست ؛ نه ، اين قراردادى نيست . اينكه زمان پيغمبر ( ص ) قبل از زمان ماست و زمان پيغمبر ( ص ) وجود پيدا كرد و زمان ما بعد از زمان ايشان است و بعد از آن زمان وجود پيدا مىكند اين يك امر اختيارى و قراردادى نيست كه بگوييد نه ، آنچه را كه تا حالا « آينده » مىناميديم مىگوييم « وجود پيدا كرد » و آنچه را كه تا حالا « گذشته » مىگفتيم مىگوييم « وجود پيدا مىكند » . يا اصلًا بگوييم كه « وجود پيدا مىكند » و « وجود پيدا كرد » ى در كار نيست ؛ هردو وجود دارند ؛ ما اينجا در اين وسط ايستادهايم ، يعنى ما الآن وسط دو قطعه از زمان ايستادهايم : زمان اين طرف و زمان آن طرف ؛ همانطور كه در وسط اين قطعه از مكان ايستادهايم ؛ قسمتى از مكان در اين طرف قرار دارد و قسمتى از مكان در آن طرف قرار دارد ؛ هيچ فرقى بين اين طرف و آن طرف نيست . آيا در مورد زمان هم همينطور است ؟ يا نه ، در مورد زمان حس مىكنيم رو به اين طرف هستيم و پشت به آن طرف « 1 » .
هامش
( 1 ) . - يعنى نسبيت اينشتين هم محال است كه وقتى مثلًا يك زمانى بر زمان ديگر . . . ؟ .
استاد : اصلا چنين چيزى محال است و امكان ندارد . آخر آن زمانى كه آنها مىگويند - البته درحدى كه من فهميدهام - زمان واقعى نيست ؛ به اصطلاح « مرحلهء اثباتى » زمان است نه « مرحلهء ثبوتى » آن . به واقعيت زمان كارى ندارند ؛ به زمانى بودن يك شىء با ما كار دارند . يك چيز ممكن است زمانش براى ما كوتاه باشد ، ممكن است بلند باشد ؛ از اين جهت نسبى است .
مثلًا شما لوكوموتيوى را فرض كنيد كه دارد حركت مىكند و بوق مىزند . در اينجا حالات مختلفى هست : يك وقت هست كه من همراه اين لوكوموتيو حركت مىكنم ، ساعت را كه نگاه مىكنم مىبينم كه صداى بوق اين لوكوموتيو مثلًا يك دقيقه طول كشيد . يك وقت هست كه هنگامى كه لوكوموتيو بوق مىزند من در جهت مخالف او دارم حركت مىكنم ؛ يعنى من از اين طرف مىآيم و لوكوموتيو از آن طرف . در اينجا اگر من ساعت را نگاه كنم مىبينم مدت زمان بوقش كوتاهتر است . و اما يك وقت هست كه من ثابت هستم و او حركت مىكند و بوق مىزند ، كه باز آن بوق نسبت به من مدت زمان ديگرى خواهد داشت .
اينكه من ايستاده باشم يا در جهت حركت لوكوموتيو حركت كنم يا در جهت خلافش حركت كنم ، اينها با هم فرق دارد . فرض كنيد اگر لوكوموتيو ايستاده باشد صداى بوقش تا سه كيلومتر مىرود ، ولى اگر حركت كند - و فرض كنيد ظرف يك دقيقه دويست متر حركت كند - آن وقت صداى بوقش تا سه كيلومتر و دويست متر خواهد رفت .
- من فكر مىكنم گويا پديدهاى كه به « پديدهء دوپلر » معروف است با مسألهء نسبيت اينشتين خلط شده است .
استاد : حال مال هر كه مىخواهد باشد فرق نمىكند ؛ من به آن جهتش كار ندارم ؛ مىخواهم بگويم يك وقت كسى اينطور حساب مىكند ، اين حساب « زمان براى ما » است نه « زمان براى خودش » در حاقّ واقع و نفس الامر . ما دو حساب داريم : زمان براى خودش ، و زمان براى ما . فلسفه ، زمان را براى خودش در واقع و نفس الامر حساب مىكند نه براى ما . « زمان براى ما » همين است كه يك صدا كه از اين شىء بلند مىشود اگر آن شىء ساكن باشد و من هم ساكن باشم يك مدت دارد ؛ اگر متحرك باشد و من ساكن باشم يك مدت ديگر دارد ؛ اگر متحرك باشد و من هم متحرك باشم و در جهت آن حركت كنم مدت ديگرى دارد ؛ و اگر متحرك باشد و من هم متحرك باشم و در جهت خلاف آن حركت كنم براى من يك مدت ديگرى دارد ؛ يعنى مدت زمانهاى شنيدن بوق براى من فرق مىكند ، به همين حسابى كه عرض كردم : مثلًا اگر ساكن باشد صدايش يك دقيقه ادامه دارد و اگر متحرك باشد و در ظرف يك دقيقه دويست متر حركت كند و من هم همراهش بروم من در مدت زمانى بيشتر از يك دقيقه صداى آن را مىشنوم ؛ و اگر در جهت مخالفش حركت كنم كمتر از مدت يك دقيقه صداى آن را درك مىكنم .