سفيد است » معنايش اين است كه اين جسم نسبتى دارد با سفيدى . اما وقتى مىگوييم : « اين انسان است » معنايش اين نيست كه اين چيزى است كه نسبتى دارد با انسان ، بلكه اين خود انسان است .
اگر بگوييم : « اين آب است » نه اين است كه اين چيزى است كه با چيز ديگرى به نام « آب » نسبت دارد ؛ اين خودش آب است ، اما وقتى مىگوييم « اين جسم سفيد است » يعنى اين جسم چيزى است كه با چيز ديگرى كه نامش « سفيدى » است نسبتى دارد و آن نسبت اين است كه آن سفيدى قائم به اين جسم است و در اين جسم حلول كرده است . يا اگر بگوييم « عالِم » باز معنايش اين است كه اين ذات و اين انسان چيزى است و علم چيزى و اين انسان نسبتى دارد با علم .
پس ببينيد كه چقدر فرق مىكند ميان اينكه رابطهء مصداق با آن معنايى كه بر آن صدق مىكند رابطهء عينيت باشد يا رابطهء انتساب . در رابطهء عينيت اينچنين نيست كه مصداق ، چيزى باشد به آن معنايى كه بخواهيم به آن چيز ديگرى نسبت بدهيم و بعد بگوييم بين ايندو نسبتى برقرار است ؛ بلكه او خودش است ؛ يعنى مىخواهيم بگوييم اين خود اوست نه اينكه نسبتى دارد با او .
اكنون كه اين مطلب معلوم شد مىگوييم بوعلى و امثال وى مىگويند هر جا كه كلى از نوع « ذات » و « ذاتى » « 1 » باشد آن كلى حتماً متواطى خواهد بود و نمىتواند كلى مشكك باشد . هيچ ماهيت نوعى يا ماهيت جنسى يا ماهيت فصلى نمىتواند كلى مشكك باشد و قهراً نمىتواند ميان افرادش تقدم و تأخر باشد ؛ چنين چيزى امكان ندارد . از اين جهت است كه مىگويند : تشكيك در « ذاتى » محال است ؛ تشكيك در ماهيت محال است .
بعد مىگوييم : پس تشكيك در كجاست ؟ مىگويند تشكيك در آن نوع دوم يعنى در كلى عرضى است كه نسبتى ميان دو امر برقرار است و در نسبت شدت و ضعف پيدا مىشود . نسبت ، يك مفهوم انتزاعى است و ديگر خودش يك عينيتى و يك ماهيتى ندارد . شدت و ضعفها ، مربوط به اختلافها و تفاوتها در نسبت ميان دو شىء است نه اينكه اين در ذات خودش و آن در ذات خودش هر دو مصداق يك .
هامش
( 1 ) . جنس و فصل را كه جزء ماهيتند مىگويند « ذاتى » و خود نوع را مىگويند « ذات » . گاهى هم هر سه را مىگويند « ذاتى » . بنابراين وقتى ما مىگوييم « ماهيت » مقصود نوع و جنس و فصل است .