مرتبهء خود ذات ماهيت را درنظر بگيريم و مرتبهء وجود را درنظر نگيريم ، همانطور كه در مرحلهء وجود ، وجود كل متوقف بر وجود جزء است ، در مرحلهء ذات هم ذات كل متوقف بر ذات جزء است نه اينكه ذات جزء متوقف بر ذات كل باشد ( چون ذات كل از ذات جزء فراهم شده است ) ؛ پس نوعى تقدم بالتجوهر ميان اجزاء ماهيت و خود ماهيت وجود دارد ؛ يعنى اجزاء ماهيت در جوهريت و در ماهيت بودن و ذات بودن با [ ماهيت ] مشتركند ( چون جزء ماهيت هم ماهيت است ) ولى جزء در همان ماهيت بودن و ذات بودن بر كل تقدم دارد . اين را « تقدم بالتجوهر » مىگويند « 1 » .
هامش
( 1 ) . - در مورد اين تقدم بالتجوهر كه فرموديد ، آيا ما نمىتوانيم بگوييم كه اول بايد ذات فرض بشود تا جزء ، جزء آن بشود ، پس كل مقدم بر جزء است نه جزء مقدم بر كل ؟ .
استاد : نه ، اگر ذات باشد آيا بعد جزء را مىخواهيم داخل در ذات كنيم آن گونه كه شيئى راوارد شىء ديگر مىكنيم ؟ ! نه . اگر جزء و كل واقعى باشد اصلًا كل از اينها درست مىشود ؛ يعنى « كل » همينهاست بعلاوهء يك امر ديگرى كه يا اعتبارى است يا غير اعتبارى . مثل مركّبهاى عينى است . اگر مثلًا از تركيب دو گاز آب به وجود آمده است آيا آب توقف بر اين دو گاز دارد يا اين دو گاز توقف بر آب دارند ؟ معلوم است كه آب توقف بر اين دو گاز دارد .
در تركيبهاى عقلى هم همينطور است . مثلًا شما تركيبهاى اعتبارى را كه اجزاء تشكيل دهندهء « كل » امور اعتبارى و قراردادى هستند درنظر بگيريد . مثلًا « نماز » را درنظر بگيريد . نماز يك كل است كه از تركيب ده جزء كه آنها را « مقارنات نماز » مىگويند به وجود آمده است . آيا نماز بر اجزاء خودش يعنى تكبيرة الاحرام ، ركوع ، سجود و غيره تقدم دارد يا تكبيرة الاحرام و ركوع و سجود و ساير اجزاء بر نماز تقدم دارند ؟ واضح است كه اينها تقدم بر نماز دارند ، چون نماز از اينها به وجود مىآيد ، اينها از نماز به وجود نمىآيند . در مرحلهء ذات ماهيت هم هر جا كه ما يك ماهيتى و يك ذاتى اعتبار كنيم كه داراى اجزائى باشد ، از نظر تذوّت و ذات بودن ، تذوت اجزاء تقدم دارد بر تذوت كل و ماهيت ، نه اينكه تذوت كل تقدم داشته باشد بر تذوت اجزاء .
- در امور عينى همينطور است كه مىفرماييد ، ولى ما در مورد ماهيت كه تصور مىكنيم اول كل را تصور مىكنيم ؛ يعنى ما هيچ وقت نمىآييم اجزاء را يكى يكى تصور كنيم و بعد كل را تصور كنيم .
استاد : نه ، كل را كه ما تصور مىكنيم جزء در درونش هست . آن مطلبى كه شما مىگوييد جزء را به نحو اجمال يا به نحو تفصيلى تصور كردن است . اگر مىگوييد ما ماهيت انسان را تصور مىكنيم در صورتى كه حيوان و ناطق را تصور نكردهايم ، بعد انسان را تحليل مىكنيم به حيوان ناطق ، و حيوانيت و ناطقيت را از بطنش بيرون مىكشيم ؛ نه ، اين گونه نيست . شما انسان را كه تصور كرديد حيوان ناطق را با آن تصور كردهايد ولى به نحو اجمال ، بعد كه شما انسان را به « حيوان ناطق » تحليل مىكنيد همان را تفصيل مىدهيد نه اينكه در انسان حيوان ناطق نيست بعد حيوان ناطق از بطن انسان مىرويد . اگر اينطور باشد كه در واقع انسان حيوان ناطق نيست .
- اينطور هم نيست كه دو مفهوم « حيوان » و « ناطق » را بگيريم ، مجموعش بشود انسان .
استاد : نه « بگيريم » نيست . آن كه شما مىگوييد تقدم زمانى و عملى است . صحبت تقدم زمانى و عملى نيست . الآن انسان كه در ذهن شماست حيوان ناطق در ذهن شماست .
همان جا كه انسان در ذهن شماست حيوان ناطق به نحو اجمال در ذهن شماست . ذات انسان همان ذات حيوان ناطق است ولى در اينجا مىخواهيم ببينيم كه آيا حيوان در ذات بودن و ناطق در ذات بودن مقدم است بر انسان يا انسان در ذات بودن مقدم است بر حيوان و ناطق كه انسان جز آنها چيزى نيست ؟ .
- آن وقت در اينجا ما « كل » را يك امرى مىگيريم غير از آن مجموعهء اجزائش .
استاد : يعنى « غير اجزاء » ، نه « غير مجموعهء اجزاء » . « مجموعه » وقتى كه شما مىگوييد يعنى « اجزاء بعلاوهء اعتبار جمع بودن » . بايد بگوييد : « غير اجزاء » . « غير اجزاء » با « غير مجموعهء اجزاء » فرق مىكند ، چون وقتى شما مىگوييد « مجموعهء اجزاء » اجزاء را در حال اجتماع فرض كردهايد ؛ البته آن مىشود عين كل .
- پس اينجا كل را با هريك از اجزاء خودش درنظر مىگيريم .
استاد : با هر جزئى ؛ با هر جزئى كه ما درنظر بگيريم جزء بر آن مقدم است .