تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
جزء يا اجزاء مكمل ديگر هم وجود داشته باشد معلول وجود دارد و اگر جزء يا اجزاء مكمل ديگر وجود نداشته باشد معلول وجود ندارد . بنابراين يك رابطهء اينچنينى در اينجا هست كه « لايمكن ان يكون للمعلول وجود الّا و للعلّة وجود » ولى « يمكن ان يكون للعلّة وجود ولايكون للمعلول وجود » ؛ يعنى در علت ناقصه هرگاه معلول وجود داشته باشد علت حتماً وجود دارد اما هرگاه كه علت وجود دارد ضرورت ندارد كه معلول هم وجود داشته باشد ؛ امكان دارد كه معلول وجود نداشته باشد . اين نوع از تقدم و تأخر را « تقدم و تأخر بالطبع » مىگويند و امر مشترك را در اينجا « وجود » گرفته‌اند . علت موجود است ، معلول هم موجود است ولى علت در وجود داشتن تقدم دارد بر معلول در وجود داشتن « 1 » .
هامش
( 1 ) . - البته مقصود علت ناقصه است نه علت تامه . استاد : همان علت ناقصه را داريم مىگوييم ، چون در علت ناقصه اگر معلول وجود داشته باشد علت حتماً وجود دارد ولى اگر علت وجود داشته باشد ضرورت ندارد كه معلول وجود داشته باشد . - يعنى شما تصريح مىكنيد كه علتْ اينجا اعم از ناقصه و تامه است ؟ . استاد : نه ، علت ناقصه را عرض مىكنم . وقتى كه ما « علت ناقصه » مىگوييم اين به شرط لانيست . فرض كنيد ما يك علتى داريم كه پنج جزء دارد . اين چهار جزء را ما « علت ناقصه » مىناميم . اين چهار جزء را وقتى كه تنها اعتبار كنيم علت ناقصه است . حال يك وقت هست كه اين جزء ديگر هم در كنار علت ناقصه هست ، آن وقت مىشود « علت تامه » ، و يك وقت هست كه اين جزء ديگر در كنارش نيست ، مىشود همان « علت ناقصه » . معنى علت ناقصه اين نيست كه حتماً جزء ديگر نباشد ؛ يعنى اين چهار جزء ، علت ناقصه است اعم از اينكه آن جزء ديگر باشد يا نباشد . وقتى كه فقط اين چهار جزء را اعتبار كنيم آن را « علت ناقصه » مىگوييم . البته معلوم است كه اينها اصطلاح است . ممكن است شما بگوييد آن وقتى علت را « علت ناقصه » مىگوييم كه به شرط لا اعتبار كنيم يعنى اين چهار جزء را درنظر بگيريم به شرطى كه آن جزء ديگر وجود نداشته باشد . آن وقت البته تعبير درباره‌اش فرق مىكند . - اينجا لابشرط است . استاد : بله ، اينجا لابشرط است . - اگر علت تامه هم باشد باز فرق نمىكند . استاد : نه ، در علت تامه يك نكته ديگر هست كه بعد به آن اشاره خواهيم كرد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 473 | مرتضى مطهرى