تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧

برهان سوم

و اما برهان سوم كه حاجى به اين صورت تعبير كرده است :
مِثْلُ انْسِلابِ كَوْنِها مُرْتَبِطَة * وَ ذاتُ مَجْعولٍ بِهِ مُشْتَرِطَة
برهانى است بر اساس يك اصل كه صدرالمتألهين دربارهء رابطهء ميان علت و معلول تأسيس كرده و از شاهكارهاى فلسفهء اوست و فوق العاده با ارزش است خصوصاً با توجه به اشكالاتى كه در درس پيش مطرح كرديم و جوابهايش باقى ماند . ما اول بيان ايشان را مىگوييم ، بعد بيان خودمان را در اين باره ذكر مىكنيم و سپس آن شبهات و اشكالات را مورد بحث قرار مىدهيم . بيان صدرالمتألّهين : بيانى كه ايشان ذكر مىكند بيانى است كه فلسفه را با يك اصلى كه ضد خودش بوده است و قرنها با يكديگر جنگيده‌اند يك مرتبه آشتى مىدهد و آن مسألهء عرفان است . عارف هستى را با تجلّى و تشأّن توجيه مىكند نه با عليت و معلوليت ، و حكيم هستى را با عليت و معلوليت توجيه مىكند . ايشان با برهان فلسفى ثابت مىكند آنچه كه عليت به معناى واقعى است بازگشتش به تجلّى و تشأّن است ؛ يعنى حرف فلاسفه در باب عليت به كرسى نشانده مىشود درعين اينكه بازگشت به حرف عرفا مىكند . و اما بيان مطلب « 1 » اين است كه اگر در عالم عليتى باشد و اگر تأثير وجودى باشد و اگر چنين باشد كه شيئى وجود خودش را مديون شىء ديگر باشد ( كه البته چنين چيزى هست ) ، معلول مرتبط به علت است ، معلول اضافه دارد به علت خودش و ارتباط دارد با علت خودش ، ولى نه به معناى اينكه او ذاتى است داراى رابطه ، يعنى هويتش و واقعيتش يك چيز است و اضافه‌اش به علت و رابطه‌اش با علت چيز ديگر ، بلكه تمام وجودش و تمام ذاتش عين ارتباط به علت و عين تعلق به علت است . نه اين است كه معلولْ ذاتى است متعلق ، يعنى تعلقش غير از ذات خودش است ؛ نه اين است كه معلول ذاتى است مضاف به علت ، يعنى ذاتش يك .
هامش
( 1 ) . در يك جلسهء ديگر و به مناسبت ديگر همين مطلب را گفتيم ، كه البته بيانى كه در آنجا كرديم با بيانى كه در اينجا مىكنيم شايد مقدارى فرق داشته باشد [ رجوع شود به درس سوم از بحث « مناط صدق در قضايا » و بحث « امتناع اعادهء معدوم » مجموعه آثار 9 . ]
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 47 | مرتضى مطهرى