اول به حساب معطى ( به صيغهء اسم مفعول ) و معطى اليه رسيدگى مىكنيم . آيا علت كه وجود را به معلول داده است ، در اينجا معطى اليه كه معلول است ( مثلًا ب ) هويتى دارد و وجود هم هويتى دارد ، بعد علت وجود را به معلول مىدهد ؟ اگر چنين باشد پس لازم مىآيد معلول قبل از اينكه وجود به آن داده شود هويتى داشته باشد ، يعنى اساساً موجود باشد ! پس وجود نمىتواند غير از موجود باشد ؛ يعنى آن شيئى كه وجود را مىگيرد نمىتواند قطع نظر ازوجود هويتى داشته باشد ؛ اصلًا هويتش با همين معطى حاصل مىشود . پس معطى و معطى اليه در اينجا يك چيز است .
اكنون اعطاء و معطى ( به صيغهء اسم مفعول ) را درنظر مىگيريم . آيا معطى قطع نظر از اعطاء هويتى دارد ؟ يعنى آيا قبل از اعطاء وجود به معلول و قبل از آنكه علت وجود را به معلول بدهد ، وجود معلول را در يك گوشهاى و در يك طاقچهاى گذاشته بودند و علت مىآيد اين وجود را برمىدارد و به معلول مىدهد ؟ اگر اينطور باشد پس معلول ، بوده است ، چه نيازى دارد كه علت به آن وجود بدهد ؟ ولى چنين نيست . اعطاء هم در اينجا عين معطى است ؛ يعنى ايجاد عين وجود است .
پس معطى و معطى اليه و اعطاء هر سه يك چيز است ؛ يعنى ايجاد عين وجود است و وجود عين آن موجود است . پس ما دو عامل بيشتر نداريم : معطى ( به صيغهء اسم فاعل ) و اعطاء ؛ يعنى موجد و ايجاد . همان ايجاد به اعتبارى ايجاد است ، به اعتبارى وجود است ، به اعتبارى موجود است . به اعتبارى كه آن را به علت نسبت مىدهيم مىگوييم « ايجاد علت » ، به اعتبار اينكه خود آن را به عنوان يك شىء درنظر مىگيريم مىگوييم « موجود » ، به اعتبار تكثير و تحليلى كه ذهن ما مىكند و مىگويد اين موجود از علت چيزى گرفته است مىگوييم « وجود » ، و الّا درواقع اينها يك چيز بيشتر نيست ؛ اين ، تحليل و تكثيرى است كه ذهن كرده است ؛ يعنى وقتى كه اين كثرت انديشىهاى ذهن خودمان را بررسى مىكنيم به يك وحدت مىرسيم . اصلًا فلسفه معنايش همين است . فلسفه همين است كه با تحليل و با برهان قطعى و يقينى بتواند ثابت كند كه كثرت به وحدت برمىگردد و وحدت به كثرت برمىگردد . پس ما مىبينيم اين كثرتهايى كه در اول خيال مىكرديم سراب شد ، و « ايجاد » شد عين « وجود » . .
با اين بيان ، معناى حرف ملاصدرا هم خيلى خوب روشن مىشود . وقتى كه
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 49
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٩