دانستيم اين « وجود » كه علت آن را مىدهد عين « ايجاد » است ، پس معلوم مىشود معلول هويتش با رابطهاش با علت كه همان ايجاد باشد - همان نفس فعلْ بودن - هر دو يكى است ؛ چون شما كه ايجاد را به علت نسبت مىدهيد در ابتدا خيال مىكرديد « ايجاد » يعنى نسبتى ميان موجد و وجود ، ولى بعد ديديد كه حتى وجود و ايجاد هر دو يك چيز است . در اينجا نسبت به آن معنا كه مثلًا در باب نسبت ميان پدر و فرزند مىگوييم در كار نيست ؛ خود همان هويت معلول عين نسبتش به علت هم هست .
پس تحقيق در حقيقت عليت ما را به اينجا مىرساند كه واقعيت معلول عين ارتباط به علت است ؛ معلول ذاتى ندارد غير از رابطه با علت .
اما اين مطلب و اين طرز تلقى از « عليت » با وجود جور درمىآيد ، يعنى با نظريهء تعلق جعل به وجود قابل توجيه است ولى با ماهيت قابل تصور نيست ، چون ماهيت ذاتش همان خودش است ، همان جنسش و فصلش و هويتش است . هرچه غير از اين را بخواهيد درنظر بگيريد زائد بر ذات ماهيت مىشود ؛ « اضافه به علت » را اگر بخواهيد درنظر بگيريد زائد بر ذات ماهيت مىشود . ولى وجود يك حقيقتى است كه اساساً هيچ ذاتى جدا از اين رابطه و از اين اضافه و از اين تعلق ندارد . وجود است كه حقيقتش يك چنين حقيقتى است ؛ يعنى وجود اصلًا از خودش ماهيت ندارد ؛ ماهيتش همان كثرتى است كه شما در مرتبهء بعد مىآييد و به نام « ماهيت » از آن انتزاع مىكنيد .
پس اگر جعل به وجود تعلق بگيرد آن اصل صحيح است كه معلول عين ارتباط به علت است نه ذاتِ داراى ارتباط ، ولى اگر جعل به ماهيت تعلق بگيرد لازم مىآيد معلول ذاتى باشد كه اضافهاى - كه آن اضافه مغاير با ذات اوست - بين او و علت برقرار است ، و اين با عليت جور درنمى آيد .
اين بيانى بود از برهان سوم ( كه البته در اينجا بسيار مختصر گفته شد ) با توضيحى كه از بيان صدرالمتألهين در يك جا و از بيان خودمان در جاى ديگر براى اين مطلب داديم .
شبههء فخررازى
مطلب ديگرى كه در درس قبل هم به آن اشاره كرديم و اكنون بايد آن را مورد