هامش
ولى « جريان دائم باشد » معنايش اين نيست كه ما يك شىء قديم داريم كه در همهء زمانها وجود دارد . اصلًا اينكه جريان دائم است مساوى است با اينكه هيچ قديمى در عالم نيست .
- اين فرمايش صحيح است ، ولى منظور بنده اين است كه وقتى ما مىگوييم « حركت » و در توصيف حركت مىگوييم حركت به معنى « از قوه به فعل آمدن » است ما كه به يك وجود ثابتى در جهان به نام وجود واجب قائل هستيم وقتى كه نسبت به او مىسنجيم اين « از قوه به فعل آمدن » براى ما از قوه به فعل آمدن است ؛ يعنى ما كه خودمان يك قطعهاى از اين زمان و از اين مكان هستيم يك قوه و فعلى تشخيص مىدهيم ولى يك موجودى كه بر همهء اين جهان و اين زمان و مكان احاطه دارد و كل آن را مىبيند براى او ديگر قوه و فعلى در كار نيست ( نظير همان مثالى كه از ميرداماد نقل مىفرماييد كه يك مورچهاى كه روى يك فرش حركت مىكند ، براى ما كه از بالا به آن نگاه مىكنيم ديگر قوه و فعلى در كار نيست ) .
استاد : قوه و فعل در كار است . نه ، به آن معنا هم باز حدوث و فنا از بين نمىرود . اصلًا معناى حدوث و فنا همين است ، يعنى نسبت وجود اشياء با يكديگر است ؛ يعنى اين شىء در اين مرتبه كه موجود مىشود در مرتبهء بعد نيست ، و باز آن كه در مرتبهء بعد هست در مرتبهء قبل نيست . اين مراتب هيچ وقت با يكديگر اجتماع در وجود ندارند و مرتبهء قبلى قوه است براى مرتبهء بعدى و مرتبهء بعدى فعليت است براى مرتبهء قبلى . اين يك امر اعتبارى نيست ؛ يك امر واقعى است . منتها ما كه خودمان « زمانى » و همراه زمان هستيم بر همهء مراتب زمان احاطه نداريم ، براى يك موجود عالى كه بر همهء مراتب زمان احاطه دارد اينها همه بهطور مساوى موجودند ، نه اينكه ديگر براى او آن يكى نسبت به اين ديگرى قوه نيست و اين ديگرى نسبت به آن يكى فعليت نيست ؛ نه ، اينهايى كه نسبت به يكديگر تقدم و تأخر دارند « براى او » تقدم و تأخر ندارند ، نه اينكه تقدم و تأخرشان نسبت به يكديگر از بين مىرود ؛ ديگر تقدم و تأخر آنها نسبت به يكديگر از بين نمىرود .