هامش
استاد : يك وقت هست كه ما اين مسأله را از ديد يك فيلسوف مطرح مىكنيم و يك وقت هست كه از ديد يك عارف مطرح مىكنيم . اگر از ديد يك فيلسوف مطرح كنيم مسأله به همين شكل است يعنى به صورت اعتبار [ درنظر گرفته ] مىشود اما نه به نحو اعتبار نيش غولى ، بلكه به نحو اعتبار نفس الامرى ؛ يعنى يك شىء اعتبارات گوناگون برايش درنظر گرفته مىشود : اعتبار مرتبهء ذات ، اعتبار مرتبهء تعين اول ، اعتبار مرتبهء تعين دوم و امثال اينها .
ولى عرفا نظرشان بيشتر به مراتبى است كه سالك طى مىكند . اينها چنين قائل هستند كه سالك در مراتب سلوك خودش كه به توحيد مىرسد اولين بار به مرحلهء توحيد افعالى مىرسد ؛ به مرحلهاى مىرسد كه شهود مىكند كه فعل فعل حق است ؛ خودش از فعل خودش فانى مىشود ؛ يعنى بالعين والعيان مىبيند كه او نيست كه دارد اين كار را مىكند ، اين خداست كه دارد اين كار را مىكند ؛ يعنى خدا را به صورت فاعل در وجود خودش مىبيند .
اين مرحله را « مرحلهء توحيد فعلى » مىگويند كه سالك احساس مىكند كه تا كنون اشتباه كرده است كه خودش را به عنوان يك فاعل مستقل مىديده است ، تا حالا هم او نبوده است كه اين كارها را انجام مىداده است ؛ آن استقلالى كه براى خودش احساس مىكرد يك وهم بوده است . آنوقت احساس مىكند كه :
ما همه شيران ولى شير علَم .
حملهمان از باد باشد دم به دم .
حملهمان از باد و ناپيداست باد .
جان فداى آن كه ناپيداست باد .
احساس مىكند كه : « وَ مارَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ رَمى » و چه خوش سروده است مولوى آنجا كه مىگويد :
ما چو چنگيم و تو زخمه مىزنى .
زارى از ما نى ، تو زارى مىكنى .
كه اين همان مرحلهء توحيد فعلى است . بعد مىگويد :
ما چو نائيم و نوا در ما ز توست .
ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست .
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات .
برد و مات ما ز توستاى خوش صفات .
ما كه باشيماى تو ما را جانِ جان .
تا كه ما باشيم با تو در ميان .
تا اينكه مىرسد به آنجا كه مىگويد :
دست نى تا دست جنباند به دفع .
نطق نى تا دم زند از ضرّ و نفع .
تو ز قرآن بازخوان تفسير بيت .
گفت ايزد : مارميتَ اذ رميت .
گربپرّانيم تير آن نى ز ماست .
ما كمان و تيراندازش خداست .
بعد سالك مىرسد به مرحلهء توحيد صفاتى ؛ يعنى تا حالا چنين فكر مىكرد كه : من مىدانم ؛ من مىتوانم ؛ من زنده هستم ؛ . . . يعنى اين صفات را از خودش مىدانست ؛ بعد مىبيند كه اين صفاتى هم كه در خودش مىديد و احساس مىكرد ، صفات اوست نه صفات خودش . در اينجاست كه مىرسد به مرحلهء فناى از صفات خودش ، و خودش انفال / 17 .
فانى مىشود از صفات خودش .
در مرحلهء ديگر كه مرحلهء بالاتر است سالك اساساً از ذات خودش هم فانى مىشود ؛ ديگر « من » براى او باقى نمىماند . « من » ى به آن معنا كه تاكنون احساس مىكرد ديگر در خودش احساس نمىكند ، و اگر « من » ى احساس كند ديگر اين « من » آن « من » سابق نيست بلكه « او » است ؛ يعنى اوست بجاى اين ، نه اينكه خودش باشد ؛ و اين غير ازمسألهء حلول و اتحاد و اين گونه حرفهاست ، يك چيز ديگر است .
اينها مراتبى است كه عرفا به آن قائل هستند . ما از آن طرف كه شروع كرديم گفتيم : اول ، مرحلهء مسمّى و ذات است ؛ بعد مرحلهء احديت و تعين اول است و سپس مرحلهء واحديت و تعين ثانى يا مرحلهء اسماء و صفات است . ولى اين مراتب براى سالك از اين طرف شروع مىشود ؛ يعنى سالك وقتى كه سلوك خود را شروع مىكند اول به مرحلهء اسماء و صفات مىرسد ، يعنى خدا را در اين كثرت اسماء و صفاتى شهود مىكند : عالم و قادر و حىّ و مريد و . . . ؛ بعد مىرسد به مرحلهاى كه از اين جهت هم غايب مىشود يعنى خدا را در آن تعين اولش شهود مىكند ، يعنى او را در مرحلهء احديت و به عنوان « احد » شهود مىكند ، كه از نظر عرفا مرحلهء واحديت مرحلهء « قاب قوسين » است و مرحلهء احديت مرحلهء « أو أدنى » است .
چيزى كه براى فرشته ميسر نيست رسيدن به مرحلهء احديت است . آن مرحلهاى كه فرشته گفت : « لَوْدَنَوْتُ أنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ » مرحلهء احديّت است . ولى بالاتر از مرحلهء احديت مرحلهاى است كه براى بشر هم رفتن به آنجا امكان ندارد ؛ يعنى بالاخره بشر در نهايت امر حق را در يك تعين شهود مىكند و نه بدون تعين .