تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
مسبوق است به عدم خودش در مراتب قبلى . پس طبق اين نظريه آن عدم كه درنظر گرفته مىشود عدم خود شىء است ، و بعلاوه مسبوقيت هم هست ، سبقت هم هست ، پيشى هم هست ، زيرا پيشى اختصاص به پيشى زمانى ندارد . ما پيشيهاى غيرزمانى هم داريم كه آن پيشيها پيشيهاى صرفاً ذهنى و عقلى هم نيست بلكه پيشيهاى عينى و واقعى است . چون عالم ما كه « عالم طبع » است در مرتبهء متأخر از عالم ديگرى است كه آن را « عالم جمع » و « عالم دهر » مىناميم و آنچه در اينجا يعنى عالم طبيعت هست در اين مرتبه هست و در مرتبهء پيشين يعنى عالم دهر نيست و آن مرتبهء پيشين تقدم دارد بر اين مرتبهء متأخر ، پس وجود آنچه در اينجا هست مسبوق است به عدم واقعىاش در آنجا . اين بود خلاصه حرف ميرداماد كه البته حرف خوب و دقيقى است .

حدوث اسمى

بعد حاجى نوع ديگرى از حدوث را بنا بر مسلك عرفا ذكر مىكند و آن را اصطلاحاً « حدوث اسمى » مىنامد . البته فقط اين اصطلاح « حدوث اسمى » از حاجى است نه اينكه خود مطلب از حاجى باشد . به هر حال مقصود خود را با اين بيت بيان مىكند : وَالْحادِثُ الْاسْمِى الَّذى مُصْطَلَحى انْ رَسْمٌ اسْمٌ جا حَديثٌ مُنْمَحى . براى توضيح مطلب بايد بدانيم كه گرچه بسيارى از حرفهاى عرفا با حرفهاى فلاسفه قابل تطبيق و توجيه است ( كه اين خود مسألهء ديگرى است ) ولى تعبيرات آنها در برخى مسائل با يكديگر تفاوت دارد . فلاسفه بعد از آنكه درك خود و نظر خود را دربارهء وجود و موجود بيان كردند آن وقت وجود و موجود را تقسيم مىكنند به واجب و ممكن ، علت و معلول ، واحد و كثير ، حادث و قديم ، نفسى و رابطى ، . . . و عوالم مختلف را ذكر مىكنند و « خدا » براى فيلسوف يك مسأله از مسائل علمش محسوب مىشود . اما عرفا اصطلاح « عليت و معلوليت » و اين گونه تعبيرات را هيچ وقت به كار نمىبرند . اساس عرفان همچنانكه مىدانيم وحدت وجود است و عارف از هرگونه كثرتى ابا و پرهيز دارد و براى عارف ، « خدا » تمام موضوع علم او محسوب مىشود .