اكنون كه اين مطلب معلوم شد اين خود ضمناً يك مقدمهاى است براى بحث دربارهء نظريهء حدوث دهرى ميرداماد . ميرداماد على الظاهر به اين مطلب رسيده است كه آن حدوث ذاتىاى كه فلاسفه گفتهاند - به تعبيرى كه امثال حاجى بيان كردهاند - درواقع حدوث نيست ( به همان دليلى كه هم اكنون بيان كرديم « 1 » ) ؛ يعنى مسبوقيت وجود شىء به عدم آن شىء نيست و آنها مسبوقيت وجود شىء به عدم خود شىء را با مسبوقيت وجود شىء به عدم يك شىء ديگر اشتباه كردهاند . ايشان خواسته است يك مسبوقيت وجود شىء به عدم مقابل يعنى به عدم واقعى را غير از آنچه كه فلاسفه گفتهاند و نيز غير از آنچه كه ما گفتيم پيدا كند ، كه حرفش مبتنى بر يك سلسله مقدمات است كه آن مقدمات را بايد يك يك در جاى خودش بيان كنيم .
هامش
( 1 ) . همانطور كه اشاره كردم من خيال مىكنم كه در مورد اين مسألهء حدوث ذاتى امثال حاجى مطلب را بد تعبير كردهاند و الّا آنها [ يعنى حكماى اسلامى ] همين را مىخواستهاند بگويند كه ما گفتيم . منتها ميرداماد باز خواسته است نوع ديگرى از حدوث را كشف و پيدا كند . حرف ميرداماد فرضاً خودش از نظر نتيجه گيرى نهايى درست نباشد ولى براى توضيح بعضى از مسائل ديگر ، بحث بسيار جالب و خوبى است .