أمكن » يعنى انسان ممكن است ؛ يعنى امكان را به عنوان يك لازم براى اين ماهيت مىبيند و مىگويد امكان عارض اين انسان است .
3 . در مرتبهء بعد مىگويد انسان به دليل اينكه « ممكن » است نياز به علت دارد ، پس « الانسان أمكن فاحتاج » . پس احتياج متأخر از امكان است .
4 . در مرتبهء بعد چون مىبيند احتياج به علت دارد ، اضافهاش به علت را اعتبار مىكند و مىگويد : « فأوجب » يعنى پس علت ايجاب كرد او را .
5 . « فوجب » پس او هم ضرورت پيدا كرد .
6 . « فأوجد » پس او را ايجاد كرد .
7 . « فوُجد » پس وجود پيدا كرد .
مىبينيم از خود ماهيت كه شروع مىكنيم تا به وجود مىرسيم ، از نظر مراتب عقلى [ هفت ] « 1 » مرتبه را طى كردهايم تا به وجود رسيدهايم كه [ پنج ] واسطه بين اين دو مرتبهء ابتدايى و انتهايى وجود دارد ؛ و البته اين مراتب در خارج از يكديگر تفكيك نمىشود بلكه در مرتبهء عقل است كه از يكديگر تفكيك مىشود . حال مىگوييم :
آيا اين وجود در مرتبهء ايجاد هست ؟ نه . آيا در مرتبهء وجوب هست ؟ نه . آيا در مرتبهء ايجاب هست ؟ نه . آيا در مرتبهء احتياج هست ؟ نه . آيا در مرتبهء امكان هست ؟
نه . آيا در مرتبهء خود ماهيت هست ؟ نه .
پس اين وجود مسبوق است به عدم در مراحل قبل ؛ يعنى اگر هر مرحله از مراحل قبلى را اعتبار كنيم اين وجود در آن مرحله نيست ؛ بر خلاف ذات واجب الوجود كه هيچ مرتبهاى از مراتب وجود را نمىشود درنظر گرفت الّا اينكه واجب الوجود در آن مرتبه هست ( كه يكى از حرفهاى بسيارخوب ملاصدرا همين مطلب است ) . وجود ممكن يك وجودى است كه از نظر مراتب عقلى كه درنظر بگيريم در يك مرتبه كه همان مرتبهء وجود است هست و در مراتب عقلى ديگر نيست ؛ و حتى در مرتبهء ايجاد هم نيست . با اينكه وجود و ايجاد از نظر عينى يك چيزند ، ولى از نظر رتبهء عقل اين شىء از آن جهت كه وجود است متأخر است از خودش از آن جهت كه ايجاد است . پس ما به اين عنايت و از اين جهت مىتوانيم قائل به حدوث ذاتى بشويم . نه اينكه بگوييم حدوث ذاتى عبارت است از .
هامش
( 1 ) . [ در نوار به جاى هفت ، هشت گفته شده است . ]